تبليغاتX
داسیاج
داستان های کوتاه وخاطره

سلام.امروز شنبه هستشو9دي ماه سال85

اگه خدا بخواد تا10روز ديگه اين دوره ي آموزشي هم تمام ميشه و ما ميريم سر يگانمون براي انجام عمل زيباي آش خوري.بريم لاقل اين آموزشي لعنتي تمام بشه كه از62روز رسيده به95روز.نمي دونم به كدامين گناه هي دارن دوره ي مارو زياد مي كنن.ولي داره تمام ميشه.روز اولي كه پامو تو پادگان گذاشتم از شدت ترس براي اولين بار توي20سال عمري كه از خدا گرفتم زرد كردم.اصولا من با ترس اصلا رابطه ندارم و در بدترين شرايط خونسردي خوئمو از دست نميدم ولي نمي دونم اين جو لعنتي پادگان چي بود كه همين كه رسيدم جلوي در وروديش هم اسهال گرفتم هم شاش منو گرفت هم تب لرز و هم اينكه زرد شدم.اين حال همش تا48ساعت همرام بود چون بعد48 ساعت  سوراخ دعا رو پيدا كردم.فهميدم چطوري بايد خدمت كرد كه هم بهت خوش بگذره و هم زود بگذره.و حالا اينقدر توي گروهان و گردان جا افتادم كه سرگردش كه منو مي بينه ميگه:رشتي چطوري؟بيا1چايي مهمونت كنم.اين اتفاقات در سپاه داره رخ نميده.اين اتفاقات در يكي بدترين پادگان از لحاظ رعايت مقررات ارتش داره روي ميده.كاري كه من توي اين مدت كردم سرباز19ماه خدمتشم نمي تونه بكنه.يعني يراست سرشو مثل خر بندازه بره توي اتاق فرمانده گردان براي گروهان مرخصي بگيره.كارم به جايي رسيده كه برگه مرخصي من رو اول فرمانده گردان امضا مي كنه بعد فرمانده گروهان.فرمانده گروهانم هميشه تهديد به خلع درجه مي كنمش.به هر حال داره خوش مي گذره.

اينم بهتون بگم كه بچه هاي ما واقعا مسخره هستن.من بعضي وقتها واقعا جلوشون كم ميارم.يكي از نمونه هاي فراوانش اين بود كه سه هفته قبل فرمانده گروهان اومد بچه هارو جمع كرد گفت:الان ارتش شما رو آدم حساب كرده و براي شما دفترچه خدمات درماني صاد كرده.يدفعه يكي از ته صف گفت:حالا خوبه مارو آدم حساب كردن دفترچه دادن شما روهمونم حساب نكردن و دفترچه بهتون ندادن اگه آدم حساب مي شدين بهتون دفترچه مي دادن.تهديد به مرگ كردن اونا كه شده كار هر ساعت هر دقيقه ي ما.

بچه هاي گروهاناي ديگه بيشترين تهديشون آوردم اسم كلمه ي بازرسي هست ما ديگه كمتر از پاشيدن اسيد روي صورت خوار مادرشون نمي گيم. اصولا بازرسي براي آدماي بچه صفت هست.من يبار رفتم ركن1بعد اون رييس ركن1رو كه1لُر هستو خر كردم پرونده ي سر گروهبانامونو در آوردم. آدرس همه با شماره تلفن.بعد بچه ها نامه هاي تهديد آميز مي نوشتن كه اگه فلان كارو با ما بكنين ديگه از خونه دختري بيرون نمياد.زني بيرون نمياد.مادرتو بايد زير پل فلان جا لخت پيدا كنين.بالاخره از انواع و اقسام حقه هاي نا جوانمردانه داريم براي راحتي خودمون استفاده مي كنيم.براي همينه كه ميگن گروهان5شده هتل فقط بخور بخواب.از روز اول تاحالا سر جمع10تا بشين پاشو نرفتيم.روز اول يكي از سر گروهبانا يكي از بچه هارو كشيد كنار گفت:هيكلتو با اين آسفالت يكي مي كنم.يكاري مي كنم صورتت قابل شناسايي نباشه.اين تهديدهارو داشت توي جمع مي كرد كه مثلا گربه كشي كنه.اين رفيق ما هم نه گذاشت نه ورداشت تو جمع گفت:من خوار مادر تورو به7روش سامورايي مي كنم اگه اين كارايي رو كه گفتي روم پياده نكني.گفتن همان خنده ي بچه ها همراه با كف و سوت همان.گفت:من اومدم خدمت كنم ولي كون بعضي ها خارشك داره نمي خوان بزارن من راحت خدمتمو بكنم.از اون روز تا به حالا ايمان قليزاده براي خودش ميره مياد. يبارم قبل ميدان تير فرمانده رو كرد به بكي از بچه ها گفت:اگه1خشاب20 تيري ژ3داشته باشي چيكار مي كني؟گفت:شما با سر گروهبانارو تنگ ديوار رديف مي كنم مي بندم به گلوله.فرمانده همچين پاپيون كرد كه نگو.اين بچه هاي به غير از3نفر همه سابقه دارن.يعني از178نفر175نفر زندان رفتن.حالا حساب كن كنترل چنين جمعي يعني چه؟!اگه آموزشي ما با خوبي و خوشي تمام بشه ميشه گفت كه ارتش رو توي آموزشي تا دسته انداختيم. روز ميشه كه بيداري مي زنن تا نيم ساعت كسي از رو تخت پايين نمياد.

فعلا اين خاطرات كوتاه رو داشته باشين تا بعدا بقيه ي اونا بياد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت 9:44  توسط آقاگل  |