تبليغاتX
داسیاج
داستان های کوتاه وخاطره

سلام.امروز جمعه12آبان ماه سال يك هزار و سيصد و هشتاد پنج هجري خورشيدي مي باشد. چند وقتي ميشه پيدام نيست.خير باشد رفتم براي نظام خدمت كنم.اونم چي خدمت مقدس سربازي.توي پادگاني افتادم كه مي گن تنها پادگان ايران هست كه هنوز هم به روش قبل انقلاب و طاغوتي اداره ميشه.نظامي،خشك و استبداد گرايانه.روزي كه رفتم داخل پادگان به خودم گفتم:اينجا2راه بيشتر پيش رو نداري،1-يا آدم ميشي و اين پادگان درستت مي كنه يا2-تو قانون اين پادگان رو عوض مي كني.تا اينجا كه نزديك به 24روز از آموزشي ما گذشته فكر كنم حالت دوم داره اتفاق مي افته. گروهاني كه ما توش هستيم همه،هم استاني و يك دست.تو اين20روزفقط3بار مربي هاي آموزش رو زديم و تا دلتون بخواد تهديد به مرگشون كرديم.تهديد ما هم اينه:هي آشغال سربازيت كه تموم شد جلوي دم در پادگان اگه كون داري وايسا تا خواهر مادرتو يكي كنيم.چند روز پيش هم يكي از سربازا با كله خوابوند تو دماغ سر گروهبان گروهان كه الان طرف تو يكي از بيمارستان هاي ارتش خوابيده.فعلا كه براش15روز خواب در بيمارستان رو نوشتن.از كليه امكانات جانبي محروم هستيم.از تلويزيون بگير تا حتي بوفه رفتن.ولي در كل با اين بچه ها خوش مي گذره.  اين20ماه كوفتي هم به اميد خدا تمام بشه بدون اضافه خدمت تا اون كارت كوفتي برسه به دستمو برم پي زندگيم.اون جا كه هستم هر روز خاطرات پادگان رو مي نويسم.اگه شد و خدا خواست شايد كتابش كنم.اسمشو هم ميزارم خاطرات منو پادگان.تا دلتون بخواد اتفاقات جالب در حال رخ دادن هست.من كلا12ساعت خونه بودم مرخصيم طوري بود كه كلي تو راه بودم.اومدم12ساعت تو خونه راحت بشينم.ساعت10صبح هم از نو برمي گردم سمت پادگان.

خدانگه دار همتون
+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/12ساعت 7:40  توسط آقاگل  |