تبليغاتX
داسیاج
داستان های کوتاه وخاطره

سلام بر شما دوستان عزيز.خيلي وقت بود پيدا نبودم.يكم سرم شلوغ شده بود.ترافيك عجيبي بروي سرمن بر قرار بود.بانصب چراغ قرمز،اين ترافيك رو،روان تر كردم.

امروز مي خوام براي شما داستان يك روح سرگردان رو بگم كه برا خودش داشت گوز چرخ مي زد كه از يك مجلس بله برون سر در مياره.چون من علوم متافيزيك آشنايي كامل دارم و دوره هاي مختلف رو در روستاها و بخش هاي مختلف اين كشور هفتادو دو ملت پاس كردم، تونستم با اين روح سرگردان يك رابطه اخلاق مدارانه كه در چهار چوب عرف هم است، برقرار كنم.اسم اين روح سرگردان اجاقعلي مي باشد.

خب اجاقعلي جان شرح ماوقعه رو براي ما تعريف كن.

اجاقعلي:بله من در روز جمعه به تاريخ هفده شهريور سال يك هزارو سيصدو هشتاد و پنج خورشيدي،داشتم براي خودم توي محله ي استاد سراي رشت كه خاطرات بسياري در ايام جواني از اونجا دارم،گذر مي كردم كه خوش خيالي منو گرفت وبراي خودم وارد يكي از اين خونه ها شدم.

من در ساعت بيست دقيقه به هشت شب وارد اون خونه شدم.هنوز از داماد و خانواده ي داماد هيچ اثرو نشاني نبود.پدر،مادر،مادر بزرگ،خاله،دايي،خواهر،داماد،شوهر خاله، زن دايي و برادر عروس هم بودن.پدر دختر كه آدم بسيار ساكتي هست،براي خودش داشت تلويزيون نگاه مي كرد.ولي خانواده ي مادري عروس خانم در حال كشيدن نقشه هاي شيطاني براي كله پا كردن داماد بودن.هركي براي خودش يك حرفي مي زد. خاله بزرگه ي عروس كه اتفاقا اونم با من يك تشابه داره(من اجاقعلي هستم و اون هم اجاق كور.چون بچش نميشه)با اون قيافه ي...تخيّليش داشت مي گفت:ميخ اول رو همچين بايد محكم كوبيد كه داماد حداقل50 سال باهاش اسير باشه و نتونه بيرونش بياره.دايي عروس گفت:نه آبجي مهريه رو مي كنيم هم وزن خواهرم(مادر عروس)طلا.داماد تا ابد الدار هم جان بكنه،چاكش پاره ميشه ولي نمي تونه اين مهريه رو پرداخت كنه.چون ماشالله اين خواهرم حداقل150 كيلو وزنشه.هر كيلو طلا به عبارتي ميشه15ميليون تومن.بعد سر جمع ميشه دو ميليارد و دويست و پنجاه ميليون تومن.هر كي داشت براي خودش حرفي مي زد ولي غافل از اينكه داماد و خانواده ي داماد بچه ي لب آب هستن. لب آب يك جايي هست تو مايه هاي جعفر آباد كرمانشاه.خب استاد سرا هم كم جايي نيست.چون بيشتر فاحشه خونه هاي رشت در قبل از انقلاب اونجا بود.ولي خب اين نبرد بين لب آب و استاد سرا بود.هر كسي هر چيزي تو چنته داشت بايد تو اين معركه رو مي كرد.اين مجلس شده مثل مجلسي كه فرعون براي تمام جادو گراي دنيا ترتيب داده بود. بعد از اونطرف ميزنه موسي با اون چماقش مياد و مي رينه به كاسه كوزه ي تمام جادوگرا.اينجا هركسي براي ابراز وجود و كشتن اون گربه معروف بايد هر لحظه چند تا‌آس رو مي كرد.

حالا بريم به اردوگاه داماد.همه آماده ي جنگ جهان گشاي سوم.احساسي كه داشتن مثل احساس شب قبل از عمليات بود.پدر،مادر و دو برادر آماده ي نبرد بزرگ.در ضمن مادر بزرگ آق داماد مونده بود خونه كه بايد مي رفتن دنبالش.ناگهان تلفن زنگ خورد.مادر داماد گوشي رو برداشت.الو كنان گفت:الو سلام حاج خانم.هان مَسي؟!مَسي رو كجا مي خواهي بياري؟!ناگهان دنيا براي داماد تيره و تار شد.انگار يك پارچ شاش تو مثانش جمع شد.بالاخره مَسي رو بي خيال شدن.همه وقتي زنگ مي زدن به داماد مي گفتن:تو دهنتو با چسب ببند.برادر كوچيكتم با خودت نبر.كه رفتن اون همان،آبرو ريزي هم همان ور.عقربه ي بزرگ از ترس اينكه يبار عقربه كوچيكه سوارش بشه خودشو زودي رسوند به نيم و عقربه ي كوچيكه هم چاق تر هست رو هشت موند.هر كاري كرد تا بياد رو عقربه بزرگه سوار بشه نتونست.ساعت شد هشت و سي دقيقه.

مادر عروس گفت:اينا بيان يك دهني از داماد سرويس كنم كه نگو نه بپرس.

بيست دقيقه به نُه شب خانواده ي داماد كه آماده ي نبرد خونين بودن،پشت در خونه ي عروس رسيدن.

منم براي خودم اومدم روي ايوان و به ستون تكيه دادم.پاي چپم رو به پاي راستم تكيه دادم و تمام وزنم رو انداختم روي ستون.آقاي داماد زنگ رو زد.(به سبك زور خانه)يكي از اونطرف گفت:كيه؟!پدر داماد گفت:اومديم خواستگاري.در باز شد و اول از همه مادر بزرگ آقا داماد مثل رنجر هاي آمريكايي پريد توي خونه و با مادر عروس ماچ و بوسه كرد.همه توي حياط در حال خنده شوخي هستن ولي در باطن داماد به مادر زنش(وزير جنگ) مي گه:يك خواهري از تو سرويس كنم كه نگو نه بپرس.مادر عروس مي گه:بيچاره يك بلايي سرت بيارم كه تو كتاب ركوردها ثبت كنن.يطوري چاك ميدمت كه چرخ خياطي هاي برزنت دوزي هم نتونن بدوزنت.تنها كسي كه از صميم قلب داره مي خنده،عروس بيچاره هست.بنده ي خدا از همه جا بي خبره.نمي دونه اين دو نفر قراره چه بلايايي سر هم بيارن.خانواده ي داماد خوب اطراف خودشون رو وارسي مي كنن.هر كي داره براي خودش حساب مي كنه كه وقتي هوا پس شد در حداقل زمان و از حداقل امكانات،بيشترين استفاده رو بكنه تا يبار غافلگير نشه و تو موقعيت گاز انبري قرار نگيره.همه مثل آرنولد تو فيلم ترميناتور همه چيز رو سريع توي مغز خودشون حلاجي مي كنن وبه بايگاني مي سپارن.همه با لباس هاي اتو كشيده اونجا هستن ولي غافل از اينكه همه زير اون لباس ها چند تا دشنه،قمه،پنجه بوكس و...مخفي كردن.همه در انتظار يك موقعيت هستن تا اين اين ابزار آلات و رو كنن.خانواده ي داماد به رديف تَه سالن مي شينن.طوري نشستن كه اگه مشكل پيش اومد در چشم بهم زدني مبل ها رو بخوابونن بعد از پشت اون سنگر هاي ايجاد كرده به مبارزه ي چريكي رو بيارن.منم اومدم بين برادر كوچيكه ي داماد و پدر عروس نشستم.حالا از فكراي توي مغز برادر داماد براتون بگم.اين بنده خدا داره توي مغزش فنون ورزش رزمي جودو رو مرور مي كنه.همزمان با دوره كردن فنون،براي خودش هم داره حريف انتخاب مي كنه.با خودش مي گه:اول از همه از اين كل كوفتي شروع مي كنم.بايدونه از فنون دفاع شخصي آي كيدو مچ دستش رو از مفصل در ميارم.بعد ميرم سراغ دامادش.چون از نظر جثه ازش كوچيك ترم،با يك فن مچ پاشو از مفصل در ميارم.بعد هم ميرم سراغ برادر عروس كه يك سرو گردن از من بلند تره.اين فيزيك بدنش حال ميده براي فن اوگوشي.همچين بزنم كه مثل خيار محلي بيافته بتركه.

تو اين واگير ماگير بوديم كه داماد خودش شروع كرد به حرف زدن.مثل اين آخوندايي كه ميرن رو منبر و پايين بيا نيستن شروع كرد به حرف زدن.همون اول طوري حرف زد كه همه بفهمن مسجد جاي شاشيدن و آبياري تحت فشار نيست.داماد داشت براي خودش حرف مي زد كه پدرش بلند شد براي خودش شروع كرد به رقص و بشكن زدن.اين همه من خواستگاري رفته بودم ولي نديده بودم كه تو خواستگاري داماد با پدرش شروع كنن به بشكن زدن و رقص كردن.حالا نرقص كي برقص.خانواده عروس يكم همديگه رو ديدن و با زبان بي زباني به هم گفتن:ما رو باش چي فكر مي كرديم چي شد.

داماد با پدرش طوري مجلس رو از دست خانواده عروس دزديدن كه نگو و نه بپرس.همه مثل اين طلسم شده ها بودن.ولي مادر عروس يكم تقلا مي كرد.مثل گوسفندي كه خِرخِرَشو بريدن ولي يكم لگد مي اندازه و جون مي كنه.هنوز هم يكم جون داشت.داماد توي اين فكر بود كه مشت آخر رو طوري به سمت مادر دختره ارسال كنه كه شيش دور، دور خودش بچرخه وبا سر از اونطرف رينگ بيافته پايين.ولي پدرش نزاشت كه نقشه ي داماد رنگ عمل به خودش بگيره.پدر داماد هم توي سرش داشت نقشه زجر كش كردن مادر دختره رو ترسيم مي كرد.مثل اعدامي كه به چند بار مرگ محكوم شده.هي ميارنش پايين به جان ميارنش از نو مي اندازنش بالا.هر چي باشه خانواده ي داماد اهل لب آب هستن.هر كدوم از اونا براي خودشون مي تونن يك گذر رو ببندن و خراج بگيرن.درسته كه اونا هم استاد سرايي هستن و خطر ناك،ولي از درجه ي خطر به پاي لب آبي جماعت نمي رسن.

جمعه ي هفته ي بعد هم جشن نامزدي اين دو كبوتر چاق هست.

از روح مرحوم اجاقعلي نهايت تشكر رو داريم كه اين گزارش رو براي ما ارسال كردن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/23ساعت 16:38  توسط آقاگل  |