تبليغاتX
داسیاج
داستان های کوتاه وخاطره

سلام دوستان عزيز.امروز روز آدينه هست.جمعه12 خرداد ماه سال يك هزارو سيصدو هشتاد و پنج خورشيدي.

ساعت12:20دقيقه بعداز ظهر مي باشد.

امروز تيم پگاه شهر رشت دومين بازي پلي آف رو مقابل پيكان بايد بازي كنه. براي حمايت هم شده حتما بايدبرم ورزشگاه.لاقل اينه كه4تافحش به داور مي دم تخليه انرژي ميشم.اين موقع ها خدا به داد خوار مادر داور برسه كه بايد اين همه انرژي رو تحمل كنن.اگه فولاد نورد شده هم باشه زير اين همه انرژي به قول شيرازي ها مي پوكه.خب ديگه هر كي تو ايران داور ميشه بايد پي اين الفاظ زيبا و ميمون رو به جونش بماله.

امروز صبح سر سفره صبحانه كه داشتم روزنامه شرق ديروز رو مي خوندم مورخ11/3/1385رو مي خوندم كه تو قسمت ضميه هفته نامه قسمت معرفي وبلاگ ها3تا وبلاگ معرفي كرده بود كه2تااز اون وبلاگ هارو تو لينكم دارم.خاطرات من و ويلچرم و آقا معلم.اول فكر كردم اشتباه ديدم يا خيالات ورم داشته. بعد يكم نگاه كردم ديدم اين كه مهدي ناصري(مهندس يا دكتر)

خودمون هست كه تو پارك رو صندلي براي خودش يله انداخته.مامانم رو صدا كردم گفتم:مار جان اَيَ چي بي نيويشته؟(مامان اينجا چي نوشته؟) اسم وبلاگ ها رو خوند.گفتم پس سطح سوادم پايين نيومده!گفت:چيه؟گفتم: اين پسر خوش تيپ كه رو صندلي نشسته رفيقمه.گفت:آخه آدم رفيق تو باشه بعد عكسش بره تو روزنامه شرق؟!گفتم:فعلا كه رفته!

همين جا به مهدي ناصري عزيزم تبريك ميگم و براش آرزوي موفقيت مي كنم.انشالله در زير سايه معروفيتش1شيريني هم به من بده.البته از نو رژيمي چون الان تو ترك هستم.

جاتون خالي تواين دوهفته تو راه بودم.ازاين شهر به اون شهر.سري اول كه رفتم تهران.اومدم ساك خودمو باز نكرده يا علي از تو مدد به سمت مشهد. رضا زنگ زد بهم بنده خدا رو غم غربت گرفته بود.درسته كه مي گن:غريب الغربا هست ولي بيماري غم غربت هم بد مريضي هست.از ايدزهم بدتره. رفتم بهش يكم دلداري دادم گفتم:رضا جان بابا تو اين همه مهمان داري روزي فلان قدر آدم اجق وجق از اقصي نقاط گيتي بهت سر مي زنن چرا غم غربت گرفته تورو؟!گفت:آخه نگاه كن زدن حرم رو از اون حالت قبليش در آوردن.يادش بخير اينجا اينقدر سبز بود.سرقبرم گل مي روييد.آهو مي اومد. حالا نگاه كن آدم به زور مياد چه برسه به حيوان.

ولي خدايي بد جور بافت شهر رو خراب كردن.هرجا رو نگاه مي كني دارن شبستان مي زنن.

الان مي خوام2تا خاطره براتون از داخل صحن با صحن داخلي بگم.

يروز ظهر موقعي كه خورشيد وسط آسمون بود ساعت11:20دقيقه موقع نماز ظهر من رسيدم به صحن انقلاب اسلامي.هوا ازبس گرم بود گفتم برم تو سايه براي خودم بشينم حالشو ببرم.يكم باد بهم بخوره.وسط نماز جماعت بود منم تو سايه براي خودم لم داده بودم1دفعه1دستي اومد رو شونه ي من.برگشتم ديدم يكي از برو بچ خدام هست.گفت:آقا چرا نماز جماعت نمي خوني؟نماز جماعت كلي ثواب داره!تو همون لحظه كرم گرفتن منم گُل كرد.گفتم:عزيزم آخه آدم يهودي رو چه به نماز؟!

تااينو گفتم انگار برق3فاز اينو گرفت و خوابوند و باقي قضايا!گفت:شما يهودي هستي؟!اينجا چيكار مي كني؟!

گفتم:مگه ورود آدما با ساير اديان اينجا ممنوعه؟!

گفت:نه اينجا جاي همه جور آدم باهمه جور ديني هست.من غلط كنم كه نزارم شما اينجا بموني.بفرما بيا تو اين اتاق تو گرما خوب نيست بموني!

رفتم تو يكي از اتاقاي دور صحن كه خوشبختانه كولرشم روشن بود. يدونه آب ميوه بهم داد با كيك گفت:بخور عزيز جان.

بعد رفت رو منبر شروع كرد به حرف زدن از معجزات امام رضا تو اين25سال سابقه ايي كه داره.چه كسايي با چه امراضي اينجاشفاپيدا كردن.

گفت:شمااينجا چيكار ميكني؟!

گفتم:من اين عظمت نماز جماعت رو مي بينم كِيف مي كنم.انگار روي زمين نيستم.هميشه دوست داشتم و دارم كه خودمم يكي از اين آدما باشم.

گفت:عزيز جان بيا همين جا به توسط آيت الله(يادم رفت) مسلمان بشو.به عنوان پاداش اين كار خودم مي برمت سرقبر آقا ثامن الحجج.

گفتم:سرقبر؟!

گفت:بين خودمون باشه از تويكي از اين صحن ها1تونل مي خوره درست كنار قبر آقا درمياد.چهره هاي سياسي كه مي خوان فاتحه بدن از اين راه ميرن.درضمن قبر آقا اونجايي كه ضريح هست،نيست.

گفتم:پس كجاست؟!

گفت:يكم اون طرف تر بعد پايين تر.

نماز تمام شد و ناهار آوردن و نشستم باهاش خوردم.قرار شد برم فكرامو بكنم بعد بيام به دست اون آيت الله مسلم بشم.

بنده خدا دلشو صابون زده بود كه يكي رو مسلمان مي كنم يچي بهم ميدن.

خاطره بعدي ازاين قرار بود كه منو پسر عمم رفتيم داخل حرم نزديك ضريح منم يدونه زير پايي حواله پسر عمم دادم اونم گراپ افتاد رو كله ي يدونه عرب سوسمار نشان.

عربه شاكي شد و بعه عربي شروع كرد فحش دادن.يكم وايستادم ديگه داشت سيم پيمم قاطي مي كرد كه به عربي  بهش گفتم:انشالله كه حال شما خوبه؟!ماهرسه شيعه اثني عشريم پس چرا به ما فحش ميدي؟

تااينو گفتم انگار رو عربه1سطل آب يخ ريختي!شروع كرد به حلاليت طلبي و معذرت خواهي.گفتم:از عراق پاشودي اومدي ايران،اينجا براي ما مشتگي مي كني؟!يكم گردو خاك كردم بعد رفتيم داخل.موقع برگشت مارو ديد گفت:بيايين كنارم بشينين باهم حرف بزنيم.

بهش گفتم:قراره بريم1جا خانم صيغه كنيم ديرمون شده.تااينو شنيد گفت:كجا؟!گفتم:حاجي مال تو كار نمي كنه الان دور،دور جووناست.

تااينو گفتم،گفت:استغفرالله

عرب جماعت داخل خونه خدا هم باشه داخل اون كيوسك،تااسم زن رو بشنوه خدا پيغمبرو ول ميكنه ميره دنبال خانم.

جاتون خالي توي اين راه رفت و برگشت كلي جريمه شدم.حالا شانس آوردم اون برگه هارو نشون ميدادم كه بگم:آقابنز يا سمند قبلي انداخت تو پاچم.

از قديم گفتن:

بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي   سيخ دو رو گردد تا پخته شود خامي

دوستان گران مايه و گران فروش به اميد صعودپگاه به ليگ برتر و به خاك و خون كشيدن هرچي تيم درپيت تهراني

12/3/1385

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/12ساعت 14:2  توسط آقاگل  |