تبليغاتX
داسیاج
داستان های کوتاه وخاطره

سلام دوستان گرامي و گران مايه.امروز شنبه9ارديبهشت سال1385 و29آوريل سال2006 ميلادي مي باشد.نمي دونم آخرين متنمو در چه تاريخي گذاشتم ولي دليل اصليش اين بود كه اينقدر ننويسم ننويسم تا اون دختره هستا كه قبلا هم گفته بودم اسمشو بياد بخونه و طبق معمولم نظرشو نده.بياد بخونه حرصش بگيره مثل چغندر قرمز بشه از عصبانيت و مثل آتشفشان اتنا فوران كنه.طوري كه تاشعاع چندصد كيلومتريش هيچ بني بشري جرات نكنه راه بره.راه كه سهله نفسم نكشه.

بله داشتم مي گفتم عرضم به حضورتون خيلي وقت بود ننوشم.براي وبلاگ ننوشتم ولي براي خودم1چيزايي نوشتم.از نامه هاي عاشقانه بگيرين تا نوشتن دو كتاب همزمان كه در دست تاليف دارم ومي دونم و براي خودم اظهرمن الشمس هست كه مجوز چاپ كه بهش نميدن هيچ منم به جرم ارتداد مي گيرن چوب رو تو فلانم مي كنن و چشام مي كشنش بيرون.كتاب هاي خوبي ميشن ولي خوب ديگه پر ومملو از نكات مستهجن هست.دريغ از يك كلمه آموزنده.هرچي اينجا هست اونجا از لحاظ موازين شرعي چندين برابر بدتر هست.دروغ چرا همش در باره كمر به پايين هست(كمر به پايين مي تونه مچ پا يا انگشت شصت پاهم باشه ها اگه فكراي بي تربيتي كنين يعني ذهنتون خرابه)چند وقت پيش1برگش افتاد دست يكي از آشنايانم گفت:اين متن كدوم آدم بي شعورو بي تربيتي نوشته؟!گفتم:نمي دونم كدوم بي تربيتي نوشته اين وبلاگاپرشده از متون مستهجن وكثيف و غير اخلاقي.گفت:خب حالااين چرا رو كاغذهست؟مگه نمي گي تو اينترنت بود تو برگ كاغذ آ4چيكار مي كنه؟!گفتم:اين امين ذليل مرده اينو ازتو1وبلاگي نوشت آورد براي من.گفت:ولي خطش خيلي شبيه خط تو هست.گفتم:آره راست مي گي ها من تاحالا به اين موضوع دقت نكرده بودم.بالاخره طرفو يجوري كه بهش بر نخوره محترامنه خرش كردم و فرستادم بره پي زندگيش. آخه بهش بگو:بابا تو چيكار داري كه من گفتم فلاني احتمالا با فلاني قبل عروسي رابطه نا مشروع داشتن و به عبارتي بهتر عروس گردن داماد افتاده؟!

بريم سر اصل مطلب من امروز مي خوام بزنم برم به زمان حمله اعراب سوسمار خور به ايران.اين روايت واقعي تخيلي علمي ديني سياسي در همون حول و حوش اتفاق افتاده. اسم مكان و شهر رو نميارم چون نمي خوام اون طرف لو بره و شما بريزين سرش و تهديد به مرگش كنين.همون طوري كه منو بعضي از دشمان كور دل تهديد به هك كردن لوگو وبلاگم كردن اونم تهديد به هك خوار مادرش ميشه.

يا علي به اميد تو(اتوبوس تعاوني سيرو سفر راه افتاد)

صبح از خواب برخيزيدندي.خميازه ايي كشيديدندي.بدن را كش آمدندي. استخوانان همي صدايي كرديدندي به اين عنوان كه اي بشر قلنجت بشكستيدندي.ز سرير خود برخيزندي و به موال رفتندي.كلفتم بيامدو هوله هنري به من عطا كردندي و برفتي.بيامدم به سر خوان بنشستيدمي. كلفت ما هليمي بپختيدني همچو هلو راحت الحلقوم.و خروس خوان به نانوايي شاطر عباس برفتيدندي و نان بربري برشته شدي خريدندي.صبحانه را كه خورديدمي باز به موال برفتيدمي.لوله هنگ به جايش نبودندي.كلفت را صدا كردمو گفتم:آن لوله هنگ مسي را به كدام گوري روانه كرديدندي؟! دست وپايش راهمي جمع به كردو به گفتا:قنبر غلام(با غلام حضرت علي اشتباه نگيرين) خانه ي مجاور را تعجيل در دفع مدفوع بگرفتو بياييد به نزد من و منم لوله هنگ مسي را بدو بسپردم و او برفت.گفتم:حالا من با چه خود راتميز كنم؟بگفت:با دستمال كاغذي تافته.بگفتم:سگ خورد بده آن سگ صاحب را ما خودمان را بشوييم و به حمام سر برزن برفتيمو خود راغسل جنابتي داده و به زندگي يوميه خود رسيدمي.خانه را به مقصد حمام بدرود گفته و همچون تيري كه از زه كمان به در رود به حمام برفتم.بديدم دلاك داردبر رستم يل سيستان تنبير مي گذارد.خنده ايي كردمو به رستم بگفتم:ها چه شد تو كه مي گفتي براي هم خوابي بايد مثل خرس بود پر از پشم و مو! چه شد تو را كه آمدي تنبير بگذاري بر خودت؟گفت:اي امان بر تو!خدا لعنت كند آن سازنده مو كن برآن را كه از وقتي زنم بخريد همش در حالت ايپلاسيون بُوَد.حالا مرا گويد:تو همچو خرس ماني از تو همي كنم وحشت. تو نكن مرا بغل.دلاك بخنديدو بگفتا:رستم جان به چشم خواهر برادري خوب مالي هستي.اگر مرا دهي تو اجازه دستي زنم بر...كه رستم چو رودخانه جيحون كه كند طيغان برآشفت و بگفت:بي همه چيز مگر تو اهل قزويني كه مرا مي خوهاي بلند كني؟!برو به فلان مادرت دست زن!بعد گفتن اين جمله رستم بزد بر سر دلاك و مغز دلاك همي بر كف حمام بپخشيد و رستم به كوه و صحرا پاي فرار نهادو برفت و بعد آن واقعه هيچ كس نديد آن استوار مرد كه همي چون كوه دماوند مانندي.از حمام همي برون برفتم.ديدم در جمعي معركه ايي به راه بيافتاده است. گفتم:در اينجا چه پرسش و پاسخ كنند؟ گفتند:مردي بيامده از جانب اعراب و گويد:عجمان بياييد و بشتابيد به سوي رستگاري.مرا ديني ست كه همش در آن گويند:برادري و برابري.خداي ما خدايي است ارحم الراحمين.ناگه از ميان جمع،عقلاي مجانين بانگ برآورد و بگفت:آن ديني كه تو گويي اسلام است؟!آن مبلغ همي به خود بجنبيد و با تعجب بگفت:آري اي مرد ديوانه مسلك.آن مجنون بگفت:من از قرن14آمده ام اي مردم گول اين مردك رانخوريد.اسلام جز بدبختي و فلاكت چيزي براي ما نخواهد آورد.آخر چرا به حرف اين عرب توجه خواهيد كرد؟آي ملت4قرن ديگر فردوسي طوسي اين رباعي راخواهد سرود در باره ي اين اعراب ابله:

ز شير شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جايي رسيدست كار

كه تاج كياني كند آرزو

تفو بر تواي چرخ گردون تفو

آن مبلغ بگفت:اي ديوانه...خل تو را به جرم محابره با خدا خواهم كشت. خونت همي بود حلال.تو مهدورالدم هستي. اي كافر مشرك خدانشناس.

آن عاقل ديوانه مسلك گفت:مردم نگاه كنين اول گويند اسلام فلان است فلان ببيند چه دين خونخواري است!هنوز آن ميخ را محكم نكوفته مي خواهد مرا بكشد واي بر روزي كه كاره ايي شود!

آن جمع را به مقصد دكانم ترك گفتم.ساعت8صبح همچو بانك در دكان را باز كردم.اين را بگويم كه من يك مغازه فروش البسه زير نسوان دارم.آخر بهترين شغل براي مني كه در چشم ناپاكي شهره خاص وعام و شهر هستم بهترين كاراست.تمام سايز زنان شهر را دارم كه فلاني سايز سوتينش چندست!فلاني سايز گنش چند است!بعد چند لحظه دختر حاكم شهر به پيشم بيامد و گفت:من لباس خوابي خواهم تور توري كه تا بتوانم باآن جلوي دوست پسرم رژه بروم.گفتم:اي من به قربان آن رژه رفتنت.لباس را به او بدادم و فكري در ذهنم پديدار شد و آنم اين بود كه در اتاق پرو دوربيني بنهم و باآن بتوانم بهتر چشم چراني كنم.ساعت شد1ببستم مغازه را و به سمت خانه برفتم.درخانه رو يواش باز كرده و به خانه رفتم ديدم صداهاي مشكوكي از اندروني به گوش مي رسد.گوش داري كرده و بفهميدم كه واي برمن، بجاي كلفت من در خانه يك روسپي پرورش دادم.قنبر غلام همسايه همچين كنيزمان را در برگرفته بودكه انگار مي خواهند يكي شوند.همچو مار بوآ كه طعمه اش را در بر مي گيرد و برآن چنبره مي زند او بر كنيز ماچنبره زده است.آخر من تاوان كدامين گناه را پس ميدهم؟!حتما آن قنبر هم هرجا مي نشيند مي گويد:ميروم به خانه فلاني و با كنيز او هم آغوشي مي كنم.اي خدا اين چه بي ناموسي است كه بر من نازل شده؟!برفتم به داخل اندروني قنبر تامرا بديد با دو دستش آن عضو بي تربيتيش را محكم نگه داشت.او را همان طوري و كون لخت به پيش قاضي شهر بردم.قاضي بگفت:حكم آن است كه عضو بي صحابش به زير ساطور برود.همان جا هيات منصفه هم او را گنه كار بتشخيص و او را از آن عضو جانباز كرد.به خانه آمديم و كنيزك را نيافتيم.بعدها بفهميدم كه كنيزك با صاحب آن غلام عروسي بكرد. بازهم بعد ها بفهميدم كه چون صاحب خانه مجاور نمي توانست خودش رسما به كنيز ما نگاه كند غلامش را مي فرستاد به عنوان نماينده.

بله اين بود خاطرات من از اوايل قرن اول هجري شمسي

ساعت4بعدظهر روز شنبه9ارديبهشت
+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/09ساعت 16:20  توسط آقاگل  |