|
|
|
|
|
سلام عليكم.امروز آخرين آدينه ي سال يك هزارو سيصدوهشتادو چهار خورشيدي مي باشد.امروز26اسفند ماه هست و كم كم داره بوي بهار يك هزارو سيصدو هشتاد پنج مياد.ملت در تكاپوي سال جديد مثل فيلم زندگي بي توازن شدن كه هي تندو تند در حال رفت و آمد هستن.اين شايد آخرين نوشته ي من دراين سال باشه ولي شايدم نباشه.هيچي معلوم نيست. من مي خوام اينجا به صورت اجمالي حوادثي كه تواين سال براي من و خانواده ام و كشور رخ داد رو بنويسم. اول بگم كه از قديم گفتن:سالي كه نكوست از بهارش پيداست.بابام الان تو اتاق عمل هست يعني ساعت12:33عصر روز جمعه.من اصلا بيمارستان نرفتم چون مي دونم كه كاري ازمن بر نميآد.چون همه دارن گريه زاري مي كنن من بعد خندم مي گيره بعد خر بيار باقالي بار كن.عفونت گلوي بابام به حدي بود كه دكترا گفتن اگه سريع عمل نشه احتمال خفه گي وجود داره. كم كم اين اوريون بابا داره به جاهاي باريك ميكشه.اونروزهي فريدون فريدون مي گفت.مي گفت:فريدون جان كجايي ببيني منم اوريون گرفتم ولي انگار نه انگار دوسه روز ديگه ميرم دنبال كارام.ولي باحرفي كه امروز دكتر زد بابام با اجازه دو،سه هفته ايي بايد بخوابه روي تخت بيمارستان.امسال كه با بيمارستان داره تمام ميشه وسال جديدهم داره با بيمارستان شروع ميشه خدا بداد ما برسه.بعضي وقتها خونسردي زيادي هم خوب نيست. مثل من كه الان دارم متن مي نويسم بعد مامان و داداشام و عموها وعمه هام تو بيمارستان دارن شلوغ كاري مي كنن.ازهمه بدتر مادربزرگم كه هي ميگه: كاظيم جان من تي پيش مرگ بَبَم كويَ شوندري؟(كاظم جان من پيش مرگت بشم كجا داري ميري؟!)فعلا بيمارستان در قرق خانواده ماست.منم گفتم:حالاشايد بعد بازي استقلال شموشك يك سري بزنم بيمارستان.آخه من مگه دكترم كه از بوغ سگ اونجا باشم؟!من جاي پرستار بخش باشم به مسئول حراست ميگم:همشونو بنداز بيرون.ولي خدايي اگه پرستاراي خوشكلي داشت مي رفتم به هر بهانه ايي.آخه من پرستار شوهر كرده كه چند تا شكمم زاييده رو چيكار مي خوام بكنم؟! بگذريم.براي من كه اظهر من الشمس هست كه بابام خوب ميشه.ولي خدايي اين ترس براش خوبه كه از اين به بعد مراقب اون شكمش باشه.من اگه دكترشوببينم بهش ميگم:آقاي دكتر يكم پياز داغ قضيه رو زياد كن بهش بگو اين دفعه اومدي بيمارستان كلاس تعطيل.بعضي ها مثل من تا نترسن درست بشو نيستن.من خودم127كيلو وزنم بود.يروز از خواب بيدارشدم ديدم اين چيه دنيا داره دور سرم آفتاب بالانس مي زنه.رفتم دكتر،گفـت:پسر چربي داري كوفت داري درد بي درمان داري اگه وزنتو كم نكني ميري پيش بابا بزرگت مي خوابي.تااينو گفت من مثل موشك شهاب2خوردم به سقف. دنيا برام قيري ويري رفت.دنيا خانم هي دور سرم رقصيدو رقصيد.گفتم:من وزنمو كم مي كنم.من مي خوام مزدوج بشم تشكيل خانواده بدم.دختر بستونم.چي چي برم كنار ور دل بابا بزرگم بخوابم؟!شروع كردم به لاغرشدن تا اينكه الان شدم80كيلوگرم. بله بلند شيم بريم سر اصل مطلب.قرار بود در مورد وقايع امسال من ناله كنم براتون.سال84با گلهاي وحيد هاشميان به ژاپن شروع شد.همون روزهم هفت نفر از تماشاگران چون نذر كرده بودن بعد برد خودشونوقرباني كنن زير دست وپا له شدن.بعدم يسري شيشه خوردبه سنگ.بعد و از اون واجب تر قضيه ماجراي هسته ايي تخمي بود.پرونده اول رفت به آژانس هسته ايي بعد كم كم رفت شوراي امنيت.حالا تاآخر سربه كجاها كه نرسه.سرگل اين وقايع سال به رياست رسيدن محمود خان احمدي نژاد بود كه زمام مملكت رو در دست گرفت.اول همه ناراحت بودن كه بايد يكي ديگه راي مياورد ولي حالاهمه خوشحال هستن كه رييس جمهوري دارن كه به فكر مردم هست وهميشه وهمواره ميگه:من نوكر ملت ايرانم.خب شما آدم ازاين بهتر گير ميارين؟!تو لندن بمب گذاشتن،تو حرم عسگري هم بمب گذاشتن.همش بمب.ازاون مهمتر خوزستان بود.كه اول بمب گذاشتن بعد تو نتفه خفه شد ولي چون احتمالا خوب كورتاژ نكرده بودن از نو بازم بمب گذاشتن.اگه تو نتفه خفه نميشد الان خوزستان مثل زمين آماده كشت شخم خورده بود.آخه بد جاهايي هم بمب ميزارن.آخه تو مستراح فرمانداري اهواز كدوم آدم عاقلي بمب مي زاره؟وقايع سياسي فكر كنم تمام شد. حالابريم سر ورزش.تيم ملي فوتبال با هدايت مدبرانه برانكو ايوانكوويچ رفت به جام جهاني.انگار فلان جاي رستم رو شكسته كه هر جا مي شينه ميگه:آره من تيم ايران رو بردم جام جهاني.از قديم گفتن:با آدم نفهم دهن به دهن نيا براي همين جواب برانكو رو نميدم.مرتيكه هيچ از خودش نمي پرسه من كه تو ايرانم زنم چطوري فلان كار رو مي كنه؟!مرتيكه بي غيرت ديگه نمي دونه زنش باپسر اصغرآقا سوپر گوشت محلشون تو زاگرب رابطه بي ناموسي داره.حسين رضا زاده مرداول ورزش ايران شد و تو اون مراسم گفت:انرژي هسته ايي حق مسلم ماست.آخه بهش كسي نيست بگه:مردك آخه توايي كه نمي دوني پلوتونيوم رو با چه پ ايي مي نويسن چرا هي اورانيوم اورانيوم مي كني؟!من فعلا مغزم ديگه جايي نميره.در ضمن داشت يادم مي رفت اونم كشيدن كاريكاتورهاي موهن از پيغامبر اسلام بود. دانماركي ها به خودشون اجازه دادن كه تصوير خجسته حضرت پيغامبر رو بكشن.چه گوه خوري ها!بي شرفا.من انتظار داشتم حكم جهادم دهند تا بزنم خوار مادر اين دانماركي هارو عروس كنم.بايد فتوا ميدادن كه هر دانماركي رو ديدين بهش تجاوز كنين تا از روي بي ناموسي و بي حيثيتي ديگه سر راست نكنه تو جامعه ي بين الملل.ولي متاسفانه همچين حكمي صادر نشد و ما جوانان برومند(مرضيه برومند نه)سرمون بي كلاه.فلان جامونو صابون زده بوديم كه تا رسيديم دانمارك سريع بكشيم پايين و بريم تو مايه هاي دخول.ولي حيف كه نشد. بريم سر قضيه خودم.سال هشتادو چهار مثل سال هشتادو سه برام شروع شد.اون تعطيلاتش.چشم بهم بزني سال عوض ميشه. ولي امسال سال جديد مهيج تره چون بابام بيمارستانه.بله اواخر فروردين بود كه تو استان گيلان1سري مسابقات اتومبيل راني گذاشتن.مهارت.كه بايد از لاي دوك ها با كمترين زمان عبور مي كرديم.اينو دارم براي اولين بار اعتراف مي كنم چون اگه بابام بفهمه با ماشين پرايدش تو مسابقات اتومبيل راني اول شدم چون تو فلان جام ميكنه.بله به بابام گفتم:عصر ماشينو مي خوام.رفتم مسابقه دادم اول شدم اومدم.از طرف هيات اتومبيل راني استان گفتن كه برو تو مسابقات كشوري هم شركت كن چون ركوردت خيلي خوبه ولي چون مي دونستم گفتن همان و چك پيچ شدن همان اين عشق رو در خودم سر به نيست كردم.واقعا هيچي اتومبيل راني نمي شه.كشيدن ترمز دستي و ته انداختن ماشين.تو اون مسابقات اول شدم1سكه بهار آزادي بهم دادن و عضو فدراسيون اتومبيل راني كردن منو.الانم بعضي وقتهاتو خيابون يسري چشمه هاشو براي بچه ها ميام.مي دونم آخر سرم تو حادثه اتومبيل راني دار فاني رو وداع مي كنم.بابام ميگه كه:قلب و اعضاي بدرد بخور بدنتو كنار گذاشتم كه مرگ مغزي شدي لاقل بگن:وقتي مُرد خيرش به چند نفر رسيد. با چند تا ازاون آدما رفيق شدم. بهم ميگن:ماشين از ما تو راننده بيا تو مسابقات رالي كشور شركت كنيم.ولي نمي دونم چرا من ديوانه همش ميگم:نه.فروردين با قهرماني من تمام شد.ارديبهشت كه هيچي حادثه مهمي نداشت.هر روز تكرار روز قبل.همين طوري گذشت تا شهريور ماه آشنايي با يك دوست.دوستي خيلي خوب.اين حادثه شايد درآينده بهترين حادثه برام باشه.اسمش مثل خودش خيلي باحال هست.من آدمي هستم شاد اونم هم شاد هست.اسمش شادي آوره.مهر ماه اومد.با رنگ زرد خزانش.من وبلاگمو ساختم كه تو پرشين بلاگ بود.بعداسباب كشي كردم به اينجا.پاييز براي خيلي ها فصل دلگيري هست ولي من باهاش حال مي كنم.من عاشق بارونم.راه رفتن زير بارون و ديوانه بازي يك حالي ميده كه نمي دونين.تا خودتون اين كارو نكونين نمي دونين من چي ميگم.زدو زمستان اومد دي ماه.شروع دي ماه1تصادف داشت برام.اينم به كسي نگفتم.با ماشين يكي از بچه ها شاخ به شاخ رفتيم تو شكم1گاو كه داشت از وسط خيابون مي رفت.من اگه گاو رو نمي ديدم مي گفتم:به كوه خورديم.شانس آوردم عقب بودم وگرنه با اجازه مثل راننده بايد داغون مي شدم.حالاشانس آورديم ماشين پرشيا بود اگه پرياد مرايد بود مُرده بوديم.گاوه راست شد افتاد رو صندوق عقب.گاوه تركيد.شبش اومدم خونه انگار نه انگار هيچ اتفاقي افتاده باشه.از درد داشتم مي مُردم.ولي به رو خودم نياوردم.الان اون راننده تو خونه افتاده.اوني هم كه سمت شاگرد بود شده مثل ترميناتور.راست ميره راست مياد.يكم به روغنكاري احتياج داره.بهمن ماه اومد ماه پيروزي خون بر شمشير چون هم محرم بود وهم پيروزي انقلاب اسلامي ايران.تقارن ايام الله فجر با شهادت امام حسين عليه السلام حال وهوايي روحاني به دهه فجر بخشيده بود.شد ماه اسفند.گفتن حرفي،حرفي كه نزديك6ماه تو دلم بود.كه دختر جان بابا دوستت دارم.سال هشتادو چهار سال خوبي براي من بود.اون چيزي كه براي دل خودم نوشتم و اوني كه اينجا گفتم زمين تا آسمان توفيرداره.بابامن1مخفي گاه تو دلم دارم.قرارنيست همه چيزو لو بدم كه. اگه خدا بخواد من يسري يادداشت دارم كه مطمئنم اجازه چاپ پيدانمي كنه ولي اگه چاپش كنم مخفي گاه دلم لو ميره.چيز خوبي داره در مياد.به قول معروف همه چيزي توش هست.از جامعه شناسي بگير تا سياست و دين و عشق وعاشقي..داشت يادم ميرفت يكي از بهترين كاراي سال84من پيداكردن1آدرس بود.كه با جيمز باند بازي گرفتم.يك دختري بود هر روز باماكسيمايي كه زيرپاش بود تو محله ي گلسار رژه مي رفت.هميشه هم تنهابود.يكي ازبچه ها بهم گفت:كاميار جان اگه آدرس اين دختره رو گير بياري هر كاري بخواهي برات مي كنم.گفتم:باشه.بخاطرتو نه ولي بخاطركاري كه مي كني برات انجامش ميدم.شماره ماشينو نوشتم فرداصبح با رفتم اداره راهنمايي رانندگي.بالاخره رفتم تو مركز شماره گذاري.رفتم پيش مسئولش كه1سرگرد بود.سلام عليك كردمو گفتم:جناب سرهنگ(باز يك در جه ترفيع)ما1شماره داشتيم مي خواستيم آدرسشو بگيريم.گفت:مجوز از دادگاه آوردي؟گفتم:دادگاه چرا؟!گفت:تاقاضي حكم نده ماآدرس به كسي نمي ديم.هر كاري كردم ديدم نه به هيچ صراطي مستقيم نيست.اون گوشه يكم نشستم.شد موقع اذان ظهر.سرگرده براي خود نمايي اذان نزده رفت نماز.جاش1سرباز وظيفه اومد.رفتم يكم باهاش خنده شوخي كردم گفتم: ناهار چي دارين؟گفت:علف پلو.گفتم:علف پلو!گفت:آره ديگه سبزي پلو. گفتم:دوست داري ناهارمهمان من باشي هر چي خواستي بزني تو رگ؟ گفت:چي مي خواهي؟!گفتم:1آدرس.گفت:چي ناهار ميدي؟گفتم:تا15 هزارتومن پيش من بن غذا داري.تا اينو گفتم انگاربرق220ولت اينو گرفت و فلانش كرد.گفت:شمارتو بده.شماره رو دادم.گفت:برو بيرون الان اين سرگرد خوار مادر...مياد گير ميده مرتيكه هيچي ندار.تو حياط راهنمايي رانندگي بودم كه ديدم بله اومد.آدرسو آورد گفت:اول بن غذا.گفتم:رو چشمام.پولو دادم آدرسو گرفتم.دختره بچه انزلي بود.براي همين تك وتنها مي رفت ميومد.بالاخره رفتيم خونه دختره رو پيدا كرديم.ولي تلفن نداشتيم. تلفنشم باهزار جنگولك بازي گرفتم.چون تو1مجتمع ويلايي بودن نگهبان شمارشونو داشت.چون هركي مياد تو اون مجتمع نگهبان زنگ ميزنه ميگه: آقاي فلاني مهمان اومده راه بدم يانه؟!بالاخره شماره رو گرفتيم و رفتيم دنبال كارمون.خدايي جيمز باندبازي هم حالي داره.حالااون رفيقم درقبال كارم بهم اكانت مفتي داده.مال1شركتي هست كه منم هميشه ازاون استفاده مي كنم.ازپول اكانت جلو افتادم. اين بود وقايع سال84من.البته خيلي بيشتر بود ولي سانسورش كردم. پيشاپيش سالي پر بركت داشته باشيد وهمواره در كنار خانواده خودتون باشين و به قول اين مجري هاي تلويزيون كانون گرم خانوادتون گرم باشه. |
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزير.امروز دوشنبه22اسفند ماه سال يك هزارو سيصدو هشتاد وچهار خورشيدي مي باشد.ساعت9:30شب است.شب قبل از چهارشنبه سوري.الان پدرم روبروي من نشسته و دارد بر پيشرفت علم طب صحه مي زاره.آخه بابام اوريون گرفته.در همون حالتي كه داشت آبميوه اش رو قورت قورت بالا مي دادگفت:خدابيامرزه فريدون رو(پسرعمه اش)خيلي رعنا بود.خوش هيكل قد بلند.موهاي خرمايي چشم هاي سبز از براد پيت هم خوش تيپ تر.(همون طوري كه داشت از فريدون تعريف مي كردآب از لبو لوچه ام راه افتاد.آخ خدابيامرز عجب تيكه ايي بود.آخ اگه من اون موقع زنده بودم چه بلايي كه سرش نمي آوردم!)خدابيامرزدش هميشه خوش لباس بود.تو جووني هم كلي خاطر خواه داشت.اوريون گرفت مُرد.اون موقع(چهل سال پيش)هركي اسم اوريون رو مي شنيدناخداگاه يك خدابيامرزد هم نثار مي كرد.از محالات بود يكي اوريون مي گرفت و زنده مي موند.آخ اگر اين امكانات اون موقع هم بود الان فريدون زنده بود. تو دلم گفتم:اين طوري كه بابام داره تعريف مي كنه آدم حسابي مشكوك ميشه كه نكنه خداي ناكرده اين دوتا باهم آره والله داشتن؟!آخه بد جوري ازش تعريف مي كرد. منو مامور كردن تا صبح بيدار بمونم تا اگه حال پدرم بد شد ببرمش دكتر. از دوس دختر خيلي خيلي عزيزم كه خيلي هم دوسش دارم معذرت خواهي مي كنم كه زنگ زده بود ومنم در كمال قصي القلبي باهاش حرف نزدم.چون بابامو داشتم مي بردم خونه.بعد رانندگي هم داشتم مي كردم.ولي بازم معذرت. بعد از ظهر كه رفته بوديم پيش دكتر(باباي حنانه)از دكتر پرسيدم كه اين واكسن هپاتيت بي جريانش چيه؟!كلي برام توضيح داد و از كلمات قلمبه سلمبه استفاده كرد،آخرش گفت:تازه براي شما كه كاراي مخاطره آميز هم مي كني خيلي منفعت داره.منم مثل اين گاگولاي مُنگول گفتم:مخاطره آميز؟!تو گوشم گفت:يبار ديدي وسط عمليات اون يزيد پاره شد.بعد اگه خداي ناكرده اون طرف هپاتيت داشته باشه تو هم هپاتيتي ميشي. برگشتم گفتم:آقاي دكتر من گورم كجا بود تا كفنم باشه؟!بابا مخاطره آميز چيه؟!يزيد چيه؟!اخه شما مگه كاراي مخاطره آميز منو ديدي؟! اون حنانه كه شاهده.مياد خونه ي ما،من يا خوابم يا تازه از خواب بيدارشدم. بعدشم تا ساعت7كه مي خواد از خونه ي ما بره من خونه هستم تازه مي خوام برم بيرون.ساعت نه يا ده هم بر مي گردم.همون موقع كه شما داري ماشين رو عقب جلو مي كني.حالا اگر فكر مي كني تو اين چند ساعت خاكي تو سرم مي ريزم بايد بگم سخت در اشتباهي چون به شدت تحت كنترلم.گفت:چطور؟!گفتم:خب مادرم به موبايلم زنگ ميزنه ميگه كجايي؟! ميگم:دكان پيش عمو.بعد از5دقيقه زنگ ميزنه دكان به اين بهانه كه موبايل راه نمي داد بعد آخرش ميگه داري ميايي1بسته شكلات بخر.در صورتي كه خونه ي ما شده مثل انبار كارخونه هاي شكلات سازي سوئيس. حالا نه من نه شما وقتي براي كاراي مخاطره آميز مي مونه؟!يكم تامل كرد وگفت:چرا نمي مونه شما جوونا5دقيقه وقت داشته باشين كار تمامه.گفتم:آقاي دكتر اگه طرف حرفه ايي باشه5دقيقه هم زياده. اينم شد دكتر مملكت؟!عوض اينكه بگه:بله اگه خداي ناكرده تصادم كردي و احتياج به خون شد واگه هم اون خون آلوده بود،چون واكسن زدي هپاتيت نمي گيري. والله به خدا قسم ملت مغزشون خرابه همه چيرو در...مي بينن. از قديم گفتن:مال يكي مي خوره به تشت مال يكي مي خوره به پشم.والله به پير به پيغمبرمن هيچ كاره هستم.اين دوس دختر عزيزم هم اين نوشته هارو مي خونه مي خوام از همين جابهش بگم:عزيزم والله اسم من بد در رفته. من از اين به بعد مي خوام فقط در مورد وقايع اطرافم حرف بزنم. فردا شب،شب چهارشنبه سوري هست.من امروز رفتم4تا جعبه چوبي خريدم تا فردا آتيش بزنيم واز روش بپريم و بگيم:زردي من از تو سرخي تو از من؛اين جمله ثابت ميكنه كه ايرانيان باستان هم شياد و دقل كار بودن.چون اين جمله ميگه:آقافقط به خودت بچسب بقيه رو ولش كن.من زردي ميدم تا طرف زردي(هپاتيت يا يرقان)بگيره ومن خوب بشم.چرا هر جا ميرم مي خورم به هپاتيت؟! يكي از محاسن چهارشنبه سوري اين است كه ترقه هايي كه منفجر مي كنن باعث مي شودخيلي از زنان كه پا به ماه هستن سقط جنين كنن.سقط جنين چون جرم هست هر كي كه زني داره ناخواسته حامله شده يعني كاندومه پاره شده يا اون برج اون تو گير كرد و يا...زنشو مياره تو شهر تا صداي چند تا انفجار رو بشنوه وبچه تالاپ بيافته. چهارشنبه سوري يكي از راه هاي جلوگيري از رشد جمعيت هست.كه از اين به بعد سازمان ملل بايد براش رديف بودجه تعيين كنه تا جلوي رشد جمعيت رو بگيره.سازمان ملل بايد هزينه كنه تا اين سنت هزاران ساله در سراسر دنياترويج بشه تا رشد جمعيت بيادپايين. فردا دخترا يا پسرا بزنن كوزه يا شكستني بشكنن تا بختشون باز بشه.من فردا حتماميزنم يچي مي شكنم. مي خوام بزنم بشكنم تا بختم باز بشه.دوست دختر عزيزم كه خيلي دوستش دارم و به قول معروف آي لا يو، تو هم بزن سر من حقيرو بشكن تا بختت بازبشه. همين الان داداشم زنگ زد گفت:از كسي كه خواستگاري كردم،جواب مثبت شنيدم.انشالله به پاي هم بشكنن(پيربشن) |
||