تبليغاتX
داسیاج
داستان های کوتاه وخاطره

سلام.الان ساعت11:40دقيقه شب روز پنجشنبه 18اسفند ماه سال يك هزارو سيصد وهشتاد وچهار مي باشد.اين نوشته در ادامه ي نوشته روز يك شنبه14اسفند يك هزارو سيصدوهشتاد چهار مي باشد.

اول بايد چند اتفاق امروز رو بگم بعد برم سراغ اصل مطلب.امروزاز ساعت 7 بيدار بودم و شروع كردم به شستن موزاييك و يكم شيشه.هميشه موقع عيد كه ميشه منو تب با مرگ و يرقان و ايدز همه رو باهم ميگيره.از خستگي و كار نمي ترسم ولي بعضي كارها برام چندش آوره مثل خونه تكوني.بعد از ظهر يك دوست خوب بهم تلفن زدو نزديك2ساعت ونيم باهم حرف زديم.جاتون خالي خيلي خوش گذشت.شب زدم بيرون تا اينكه يك خبر خيلي خيلي بد شنيدم.پيمان پسندر دوست من وهمكلاسي چندين ساله ي من ماه پيش بر اثر سقوط از ارتفاع قطع نخاع شد واز قسمت كمر به پايين فلج شد.اگه دوست خوبي براش بودم بايد زود تر مي فهميدم.ولي خب ديگه نشد.همين كه فهميدم رفتم گل وشيريني با يكم كمپوت براش گرفتم رفتم سر وقتش.متاسفانه با اينكه كمر به پايين فلج شده ولي هنوز دستهاش كارايي نداره و هيچ گونه تكاني نمي خوره.خيلي داغون بود از لحاظ روحي،همش مي گفت:ايكاش مي مُردم و فلج نمي شدم.يكم اذيتش كردم گفتم:تو از بس حيز تشريف داري براي همين كمر به پايينت فلج شد وگرنه كاملا مي مردي.روزي كه داشت خوب برام پيش مي رفت به ناگه از اين رو به اين رو شد.ديدن آدمي كه روي تخت افتاده و همش فحش ميده روحيه آدمو خراب ميكنه.ولي سعي ميكنم درستش كنم.

برم سر اصل مطلب.در نوشته قبلي من قضيه رو خيلي خيلي برعكس گفتم.

قضيه درستش اين بود كه من از يك دختري خوشم ميومد ولي مي ترسيدم برم بهش بگم.نمي دونم چرا مني كه تمام عالم وآدمو عاصي ميكنم ترسيدم برم بهش بگم:دختر جان من دوستت دارم.بيا باهم دوست بشيم. رابطمونو بيشتر كنيم ولي هي مي ترسيدم كه برم بهش بگم اونم بزنه تو گوشم.آخه خدايي آدم از آفتوبه آب بخوره ولي از1دختر حرف نخوره.منم چون مي ترسيدم بهش بگم از اون دور وايستاده بودم هي مثل اين بچه تخس ها يي كه به كلاغ ملاغا سنگ ميزنن به پسرايي كه مي رفتن جلوش سنگ ميزدم.هي زير گوشش مي خوندم فلاني فلان كاره هست فلاني بيسار كاره.ولي بگم اينو كه ايراداي بني اسرائيلي نگرفتم.همشون درست بود. قضيه من شد بودمثل ماجراي سعيد توي سريال دايي جان ناپلئون.پوري فشفشو رفته بود خواستگاري ليلي بعد سعيدهم توي مهماني زد تو فلانش كه بشه خاجه پوري.بعدشازده اسدالله به سعيد ميگه:آخرش چي؟!در خونه ي دايي بشيني هركي اومد خواستگاري ليلي بزني تو فلانش؟!

من1توقع خيلي بيجا داشتم اونم اين بود كه دختره بياد بهم بگه:من دوستت دارم.تامن به دختره گفتم ديدم اون هم مثل من پا در هوا بوده.اونم مي خواست بهم بگه ولي مي ترسيد بگه.

اين نوشته رو لازم ديدم بنويسم چون يسري داشت سو تفاهم ايجاد مي كرد.من بااون نوشته دختره رو انداختم گوشه كنج ولي حالاكه خر بي صحاب از پل گذشت لازم ديدم1معذرت خواهي جانانه ازاون دختر بكنم.

دختر جان معذرت

اين نوشته در1بامدادروزجمعه 19اسفندماه سال يك هزارو سيصدو هشتادو چهار تمام شد.
+ نوشته شده در  جمعه 1384/12/19ساعت 0:12  توسط آقاگل  |