|
|
|
|
|
سلام اميدوارم كه حالتون خوب باشه.اول لازمه در مورد نوشته ي قبلي بگم كه قرار نيست همه چيز رو مو به مو تعريف كنم.براي خنده چند تا چيز بايد بهش اضافه كرد.بعدشم من كه نويسنده ي معروفي نيستم كه از من انتظار دارين مثل اونا بنويسم.هر وقت كتاب چاپ كردم و تيراژش به تعداد تيراژ اونا رسيد بياييد جلو مو بگين:سلام عليكم!آقاجان دَدَم جان اين نوشته اين ايرادات رو داشت.چون آدم انتقادپذيري نيستم شانس بيارين همونجا گازتون نگيرم.چون نسبت به انتقاد حتي از نوع سازنده عكس العمل منفي نشون ميدم و جفتك مي اندازم.ممكن هست جلوتون چيزي نگم ولي تو دلم ميگم: برو باباغضنفر. خب الان كه دارم اين متن رو مي نويسم ساعت6صبح روز يكشنبه چهارده اسفند ماه سال يك هزارو سيصدو هشتاد وچهار خورشيدي مطابق با پنجم مارس دوهزارو شش ميلادي است.براي اولين بار اعصابم طوري بهم ريخته كه مي خواهم بزنم تمام شيشه پنجره هاي خونه رو بيارم پايين وتمام محل رو بزارم روي سرم.آخه چرا من اينقدر بدشانسم؟!خداشاهده اين دست بي صحاب شده يك گرم نمك نداره.هرچند دكتراميگن:نمك خوب نيست ومنم باهاشون موافقم ولي براي اولين بارگفتم:مرده شور خار مادرشمارو ببره كه بيرون نشستين ميگين:اينو بخور اينو نخور اينو بكن اينو نكن.اون روان شناس هيچي ندار كه ميگه:عصبانيت خوب نيست به غيراز امراض روحي ورواني باعث بيماري هاي پوستي هم مي شود.اي به فلان چپ حضرت عباس كه صورتم جوش ميزنه.بعضي وقتها آدم به نقطه جوش ميرسه.خدا شاهده الان يك كتري رو سرم بزارين آبش جوش مياد.ازبس داغ كردم فقط با يك شورت تو اتاق نشستم.اگر از ترس ارواح واغيار قزويني و شهر رضايي نبود اونم تاحالا كنده بودم.من معني اين ضرب المثل رو دارم تازه مي فهمم كه ميگه:عاقل از يك سوراخ دو بار گزيده نميشه. خب حالا شما حساب كن مني كه خودم يك شهرو بيچاره مي كنم در عرض پنجاه روز از يك سوراخ دو بار توسط يك افعي خوش خط وخال گزيده شدم. هنوز تو شوك و نيش اول بودم كه نيش دوم منو گوز پيچ كرد.الانم همه چيز رو سوراخ با مار افعي مي بينم. به پير به پيغمبر به دختر جماعت هيچ اطميناني نيست.هرآن منتظر باشين براتون خبر بيارن كه دوست دخترتو بافلاني گرفتن.در بهترين شرايط دوتاشون رو در كافي شاپ در حال خوردن سان شاين رويت كردن. من الاغ از يك دختري خوشم اومد.رفتم جلوش به سبك فيلم هندي زانو زدم گفتم:اي دختر جان اين كه مي بيني قلب من هست.ازاين به بعد با باتري نور كارميكنه.چون تو قدرتش رو گرفتي.دخترك يك نگاهي كرد و گفت:بيا اينم قلب من كه مال تو مي شود.ازاين به بعد با باتري سامسونگ آن هم از نوع ريشارژ جيبل(قابل شارژ)كارمي كند.من خاك بر سر الاغ كه2زار سواد انگليسي ندارم متوجه حرف اين دخترك نشدم.گفتم:حتما باتري هست كه با لب گرفتن و معاشقه شارژ مي شود.نزديك به چند ماهي گذشت.دخترك مي گفت:درمورد چي حرف بزنيم؟!من الاغ هم مي گفتم:انرژي هسته ايي خوبه؟!دخترك نگاهي معني دار مي كرد و مي گفت:خوب است.بعدازهمه چانه زدن به من مي گفت:بمب هسته ايي هموني هست كه باهاش تانك رو از دور مي زنن؟!اين كه دعوا نداره.بعديك نگاه معني دار به من مي كردو آبميوه اش را هورت هورت بالامي داد. مي گفت:كامي جونم در مورد چي حرف بزنيم؟!منم مي گفتم:در مورد مانيفست جمهوري اسلامي كه اكبر گنجي نوشته حرف بزنيم؟!اونم مي گفت:باشه.بعدازاين همه كه من ناليدم و چاكم پاره مي شد مي گفت:اكبر گنجي27سال هست از ايران رفته ازاونجا داره توضيح واضحات ميده.درصورتي كه همون موقع تو حياط زندان گل كوچيك زده بود بعداومده بود مثل زيدان دريبل بزنه كه كمرش رگ به رگ شده بود و عصب سياتيكش بانشان دادن انگشت شصتش گفته بود:بَفَرما! اون مي گفت:صداي من خوبه؟منم مي گفتم قابل تحمله(من الاغ عوض اينكه بگم:تو بهترين صداي دنيارو داري وبايد بري لس آنجلس به اتفاق كوجي كاست بيرون بدي فقط مي گفتم:قابل تحمله)اونم بعد بهم مي گفت: از صداي تو كه مثل جوجه خروسي ميمونه كه تو دهنش كِرم ساويز ريختن بهتره كه!تازه مثل تو هم لهجه ي افتضاح ندارم.تاگفتي:سلام همه بهت ميگن:رشتي كله ماهي خور.بهم مي گفت:خوش هيكلم؟!(خدايي صد كيلو وزنشه)منم مي گفتم:لاغربشي ميشي مثل نيكول كيدمن اونوقت بيشتر دوستت مي دارم.اونم مي گفت:هيچي نشده هيكل اينو و اونو به رخم بكش.دو فرداي ديگه چند شكم برات زاييدم منو حتما ول مي كني ميري باحنانه عروسي مي كني.(حنانه دخترهمسايه ماسرجمع4سالشه.اين حنانه هم همش خونه ما پلاسه.اونم فكر ميكنه من كه باهاش عروسي كردم بعد چندسال كه حنانه شد بيست وخورده ايي سال طلاقش ميدمو ميرم حنانه رو ميگيرم.ديگه خبر نداره من حنانه رو مي بينم انگار عزراييل رو ديدم كه داره مياد قبض روح كنه منو) بگذريم.اون مي گفت:براي من چه گلي مي خري؟!منم مي گفتم:گل خوب نيست يك بوس بهتره به دل ميشينه.اونم مي گفت:برو گمشو بي حيا.تو رو ول كنن همينجامنو مامان مي كني.حياهم خوب چيزيه.ازفلاني ياد بگيركه بعد ده سال تازه بچه دارشدن.ديگه خبر نداره كه از فلاني اصلا دودي بلند نميشد.اون بچه فلاني رو اول خدا دوم از صدقه سر اصغرآقا سوپر گوشت محل داره كه براش كاشته وگرنه شب زفاف چپوند تو ولي هرچي صبر كرد ديد خبري نشد. اون مي گفت:كامي برام يك شعر كه در مورد عشق و عاشقي باشه مي خوني؟!منم مي گفتم:تو جون بخوا.برات شعرمعاصربخونم كه عشق هم توش باشه.اون مي گفت:از فروغ فرخزاده؟!(من براي اولين بار بود كه اسم اين زنه رو مي شنيدم)بهش گفتم:فروغ فرخزادمگه شعرم ميگه؟!گفت:آره ديوان شعرم داره تو فقط اون فيلمشو فكر كنم ديدي كه درباره جزامي هاست!گفتم:فروغ فرخزاد مگه تو خارج رقاص نيست(باجميله اشتباه گرفته بودم)نگاهي خشم آلود بهم كردو گفت:شوخي بي مزه ايي بود لوس ننر. منم براي اينكه بيشتر گاف ندم گفتم:آره اشعارش مثل پروين سليماني جيگر سوزه. گفت:بنال قرار بود برام يك شعر بخوني ها دوساعته سركارم گذاشتي! گفتم:بسم الله وبالله ولا قوت الابالله والعلي والعظيم.بعداين دعا خوندم: اگرآن ترك شيرازي بدست آرد دل مارا به خال هندويش بخشم سرو دست و تن وپارا هركس چيزي مي بخشد زمال خويش مي بخشد نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را اينو كه شنيد گفت:اون حافظ لاقل اين قدر معرفت داشت كه براي دلبرش لاقل اون دوتا شهر رو ببخشه،تو چي؟!ديدم خورد تو برجكش بغلش كردم و گفتم:دختر بي خيال توكه منو مي شناسي ميدوني كه من مغز پغز ندارم اول حرف مي زنم بعد2ماه بهش فكر مي كنم بعد4ماه مي فهمم درست بود يا غلط.ازاونروز دل چركين بود تااينكه برو بچ خبر آوردن فلاني(دوس دخترت) رو باعلي،كه عاشق بوغ1011بنز190 هست ديدن.خيلي وقت بود كه باهم روهم ريخته بودن.باهم جاهاي خصوصي ميرن.از قديم گفتن:عاشق هم كَره هم كوره هم خر(دوراز جناب شما) شصتم خبر دار شدكه اي داد بيداد برمن،خاك برسرم كه دوس دخترم هوتوتو رفتم از علي تحقيق كردم.ديدم علي مارمولك از هر شاعر معاصر يك دونه شعركه بهترين شعرشونم هست حفظ كرده اونوهم هي مثل نوار براي دختره تكرار ميكنه.دختره هم هي خر كِيف ميشه و تو دلش ميگه:واقعا قديمي ها راست گفتن كه:گر صبر كني ز غوره حلوا سازي.صبر كردم ديدم ازكامي بهتر هم گير اومد.بالاخره نتيجه تحقيقاتم مثبت بود.متوجه شدم علي آقاچندشلواره تشريف داره.زن نداره ولي تا دلت بخواد دوس دختر داره. كلاس سوم ابتدايي روهم بارشوه دادن به معلمشون قبول شده ومشق موردعلاقشم تصميم كبري بود چون كبري خيلي تيكه بود.هرجاهم مي نشست مي گفت:دانشجوي رشته انگل شناسي هستم.چون خودش انگل بود انگلارو خوب مي شناخت.به دختره گفتم:اي عزيز تر ز جانم(من هيچي رو بيشتر از جونم دوست ندارم)اين پسره شياده.بي خيال.بابا تو كه داري ميري مي خواهي كون منو بسوزوني لاقل طوري بسوزون كه جزقاله بشه. تواگه منو ول كني با يك كارتن خواب دوست بشي كونم مي سوزه بايدونه دكترم جفت بشي كونم مي سوزه.پس لاقل بزار كونم از اين بسوزه كه ولم كردي رفتي يدونه دكترو گرفتي.بعد چند وقت براي دخترك ما اظهروالمنل شمس شد كه طرف چيكاره هست. اومدو آشتي كردو من براي اولين همزمان هم خر شدم هم گزيده شدم.اين دفعه سعي كردم براي اون يكم عاشق پيشه تر باشم.براش گل رز قرمز مي فرستادم.توكارها وگرفتاري ها بهش كمك مي كردم.تا مي تونستم مثل يك معتاد هروئيني كه تقاضاي پول ميكنه خودمو جلوش خوارو خفيف كردم تا دلشو بدست بيارم.تااين دفعه هيچ خري اينو از چنگم در نياره.مثل گربه براش ميو ميو مي كردم.تا مي گفت:جان من براش تب مي كردم.تا تب مي كرد من براش مي مُردَم. گذشت و گذشت تااينكه ديشب بهم گفت:بامحمد روهم ريختم.محمدهم گفته ديگه باكامي حرف نزن چون آدم موجه ايي نيست.اينو كه شنيدم تازه متوجه منظور بهروز وثوقي تو فيلم كندو شدم كه مي گفت:اينگاري دارن روسرم پتك مي زنن.رو زومين بودم ولي زيرپام خالي شد.حسي رو داشتم كه نيل آرمسترانگ اولين انساني كه پا روي ماه گذاشت داشت.حس كردم بي وزن شدم انگارهمون موقع منو بردي تو آلاسكا با شورت ولم كردي.يخ زدم.انگار دلم افتاد تو شكمم.يهو خالي شدم.انتظارهمه جور حرفي رو داشتم الا اينكه دختره برگرده بهم بگه:فلاني گفته ديگه باهات سلام عليك نكنم.منم بهش قول دادم كه حرفشو گوش كنم.خدايي آدم چقدر مي تونه رذل باشه كه به اينو اون امر كنه كه باكي حرف بزنه باكي حرف نزنه؟!آخه آدم چقدرمي تونه شكاك باشه؟! سالي كه نكوست از بهارش پيداست.دختر جان هنوزنه به دارهست نه به بار طرف اينطوري چار ميخت كرده.واي به روزي كه برين زير يك سقف.از الان برات تجويز مي كنم كه فيلم دو زن رو ببيني كه نيكي كريمي،آتيلاپستياني و مريلا زارعي باز مي كنند.اگه فيلم رو ببيني متوجه ميشي كه آدم شكاك چطورهم زندگي خودشو هم اطرافيانشو بهم ميزنه.آدم شكاك همش داره تهمت ميزنه.به قول چيني ها كه ميگن:آنكه تهمت ميزندهزار بار مي كُشد ولي قاتل يكبار.حالاجالبيش در اينه كه بعد من با دختره آشناشده.اگه قبل ازمن مي شناختتش باز قابل تحمل بود. قديمي ها حرف خوبي ميزنن كه:براي دشمنت آرزوي خير كن چون اگه براي اون گرفتاري پيش بياداول مياد سراغ تو.نمي دونم داشتي خرم ميكردي يا واقعي بود ولي هروقت به مشكل بر مي خوردي بهت كمك مي كردم.سراين جريانم من حرفمو بهت زدم.حالا با تو هستش.من آدمي نيستم كه براي كسي آرزوي بدي كنم.براي همه خوبي رو مي خوام چون كسي كه دچار مشكل ميشه اول دودش تو چشم من ميره.من هم هي بايدبيافتم دنبالش كاراشو راست وريست كنم.ولي براي اولين بار دوست دارم همچين با سر بخوري زمين كه عشق كنم.توي پنجاه روز دو بار از يك سوراخ گزيده شدم. مطمئن باش بار سومي در كارنخواهد بود.تو خودت مي دوني حرفام در مورد آدما چقدر درست درمياد.مي دونم كه با سر مي خوري زمين ولي دوست دارم اين زمين خوردنت دير تر باشه.اون موقعي كه اسير عشق وعاشقي بااون پسر شدي ول كندن برات سخت شده.الان اگه بهم بزني سريع يادت ميره ولي اگه طول بكشه دل من خنكتر ميشه چون تو بيشتر زجر مي كشي.مي بينم اونروز رو كه خودتو نفرين مي كني براي اين كارت.مطمئنم اونروز من ديگه نيستم ولي سايه حرفام هميشه روي شونه هات سنگيني خواهد كرد.نوشته ام بوي انتقام گرفته به خودش ولي خدايي دل آدم خنك ميشه مي بينه كسي كه چزوندتش به زمين مي خوره.بله از قديم گفتن: ما كاشتيم و ديگران درو كردن.حالاشده حكايت من بيچاره.چندوقت جان كندم كه اين دختره رو به عقل بيارم،بزرگش كنم و اخلاق يادش بدم تانوبت من رسيد يكي ديگه بردش.شده حكايت پلنگ صورتي كه تو عصر حجر بود بعد چند تا حيوون دنبال استخونش بودن.حالامن شدم پلنگ صورتي استخونو پيداكردم به مزه آوردمش بعداون مارمولك اومد بردش بعداون آدم عصراوليه اومد بردش.سر من بدبخت هم موند بي كلاه.فعلاوايسم يكم سرم هوابخوره.كلاه زيادي رو سرباشه باعث ريزش مو ميشه. داشت يادم مي رفت به دختره گفته بود:باكامي حرف نزن چون اون تو رو ازمن ميگيره.آخه كسي نيست بهش بگه هيچي ندارتومثل گاو سرتو انداختي اومدي تو طويله زندگي من حالامن شدم دزد ناموس؟!شده حكايت سريال دايي جان ناپلئون كه دوستعلي خان(اسماعيل داور فر)به شازده اسدالله(پرويزصياد)مي گفت:دزد ناموس.درصورتي كه خودش زده بود شكم زن دكتر ناصرالحكمارو آورده بود جلو.دكترم به پسر20سالش افتخار مي كرد. انگار نه انگارهمين دوستعلي خان نزديك بود كه زنش تشكيلاتش رو هرس كنه.اي خدا عجب زمانه ايي شده ديگ به ديگ ميگه:روت سياه.نمُردمو دزد ناموسم شدم.كلامو بزارم بالاتر كه اين لقب روهم گرفتم.لقب خوبي هست.اسمش بده ولي خوبيش دراينه كه ديگه كسي جلوم نمياد و منم اين دل چاك چاك شده رو(بامرهم درستش مي كنم) به كسي نشون نميدم.قبل از اينكه هم تمام كنم باتوهستم دختر خانم.خانم جان ازاين به بعدمنو ديدي...نشونم بده.من ناراحت نميشم.بامنم سلام عليك نكن چون خيلي خطرناكم ممكنه از طريق سلام عليك بامن بي حيثيت بشي.چون به قول آقاتون محمد خان من آدم غيرمعقول و عجيبي هستم وهركاري ازمن برمياد.پس منو ديدي چندتا تف هم مي اندازي براي محكم كاري4تافحشم پشت بندش.اگه اينكارو نكني آقاتون ناراحت ميشن و باكمر قش سيات ميكنه. به اميدروزي كه گريه توروببينم. ساعت7:25صبح يكشنبه14اسفند۱۳۸۴ |
||
|
|
|
|
|
سلام اميدوارم كه حال شما خوب باشه.امروز مصادف است با هفتم اسفند ماه سال يك هزارو سيصدو هشتادو چهار خورشيدي.ساعت ده دقيقه مانده به ساعت سه بعداز ظهر روز يكشنبه مي باشد.آخرين چيزي كه نوشتم مربوط بود به ايام عزاداري امام حسين(سقاي حسين سيد وسالار نيامد علمدار نيامد)الانم كه دارم چيز مي نويسم هيچ نمي دونم چي مي خوام بنويسم.الان هم دارم يك فيلم ازبهروز وثوقي مي بينم كه يك نوسنده هست وبراي نوشتن يك كتاب رفته به دارالمجانين.من هميشه به شوخي(شايدم جدي)به دوستام ميگم:من ازامين آباداومدم.امين آباد منطقه اي في تهران است كه يك ديوانخانه لوكس ناناز دراون واقع شده.از قديم گفتن:بانكبتي نگو كه سرت مياد.حالابگذريم بريم سراصل مطلب.البته هنوز خودم نمي دونم اصل يافرع مطلب كجاست.من چندمدتي هست تويك بلاتكليفي وحشتناك گيرافتادم.خدا هيچ خري رو تو بلاتكليفي نزاره.چون خودش درحالت عادي خر هست تو بلاتكليفي هم بمونه ميشه غوز بالاغوز(اگه جريان غوزبالاغوز رو مي دونين برام بگين)نمي دونم چيكار بايدبكنم هر چي رفيق دارم هم مثل خودم كجو مَوَج ومشت خورده و درپيت البته ازلحاظ مغزي.ازلحاظ قيافه در پيشونم منم.وگرنه بقيه همشون دختر كش هستن.هيچي از بلاتكليفي بدترنيست.بگذريم اينارو گفتم تاشماهم بدونين منم مشكلات دارم.خرج زندگي يطرف،كرايه خانه يطرف،خرج خوراك،پوشاك وازهمه مهمتر زن وبچه كه منم نسبت به اوناهم حساسم هم حس مسئوليت مي كنم.چيكار كنم كه آدم خانواده دوستي هستم.(آره ارواح شكمت تومي دوني اصلا زن رو چه شكلي مي بينن كه ميگي زن وبچه دارم؟!مرتيكه يال غوز)نمي دونم ازسياست بگم يا كياست؟چون گفتني هادرموردشون زياده وهمه گفته شده.از پرونده هسته ايي(تخم=هسته،پس هسته ايي=تخمي،درنتيجه به پرونده هسته ايي مي تونين بگين پرونده تخمي)بگير تا انفجار امام هادي وحسن عسكري.درمورد سوژه هاي اجتماعي هم بگم كه سوژه زياده از دزدي،كلاهبرداري،خودكشي و...بگير تا فحشا(آخ جون فحشا)نمي دونم از وقايعي كه براي خودم اتفاق مي افته براتون بگم يانه؟!بالاخره تو بد موقعيتي گير افتادم مثل كش تومان هي ميرم و ميام.از صبح بلند ميشم ميرم توخيابون.بابچه ها چشمون همش تو پرو پاچه خانم هاست.كار ماهم شده شرط بندي روي تشخيص سايز شلوارشون يا لباس زيراشون.البته خوب سرگرمي هست چون مغز وچشم رو تقويت مي كنه.اگه خوب تواين كار پيشرفت كنم حتما تو ارتش يكار خيلي خوب ونون وآبدار براي خودم گير ميارم.به عنوان يدونه تخمين زن مجرب مي تونم استخدام بشم.از پرو پاچه ملت آدم به كجاها كه نمي رسه.البته كار خوبي نيست ديد زدن پرو پاچه ملت ولي خب ماكه فرشته نيستيم پسر پيغمبرم نيستيم.خداچشم داده براي ديدن ديگه چشم ما سنسور نداره كه اگه يدونه خانم اومد جلوش ارور بده. جاي شما خالي چهارشنبه باچهارتا از اراذل(سرجمع بامن پنج تا)رفتيم دنبال ناموس ملت كه ناموس بازي كنيم.همين طور كه داشتيم ماشين به ماشين مخ ميزديم و تعقيب وگريز مي كرديم يدفعه يك عدد بنز نيروي انتظامي مثل...خر جلومون ظاهر شد.اومد كنارمون بااون ماهيتابه ايست گفت:بزن كنار.الانم اونازرنگ شدن چراغ خاموش گشت مي زنن.زديم كنار.طبق معمول بچه ها منو خر كردن و انداختنم جلو.من هم كه مامور زياد ديده بي خيال مثل كبك خرامان رفتم سمت ماشين بنز.ارشدشون سمت شاگرد نشسته بود.يدونه ستوان دو بود كه اگر بهش مي گفتي:صدمتريك نفس بدو مي كنيمت(فكربدنكنين)ارتشبد نمي تونست بدو.معذرت مي خوام روم به آفتابه شكمش ازبس بزرگ بود تشكيلاتشو نمي تونست ببينه.(منو ياد سرجوخه گارسياتو زورو انداخت)بالاخره گفتم:سلام جناب سروان(دو درجه ترفي دادم كه خر كيف بشه)يكم خنديد گفت:شماخجالت نمي كشين؟! پنج تا نره غول افتادين دنبال چهارتادختر؟!آخه اوناكجاشماكجا؟!شماخجالت نمي كشي با زانتيا سر به سر يدونه پرايد گذاشتي؟!بعدشم شما پنج تا اونا چهار تا كي بخوره كي ببينه؟!گفتم:جناب سرواني خودت مي بري وخودم كوك مي زني؟مادنبال اونا نيافتاده بوديم كه بلكه مسيرمون يكي بود.بعد اگه شمامشكلت به برابر نبودن افراد هست الان بهت توضيح ميدم كه اشتباه فكر مي كني.گفت:چطور؟!گفتم:نگاه كن يك خانم مي تونه دو تا آقا رو سرگردان كنه.خب ماپنج تااوناچهار تا حالا شما تك به جفت حساب كني متوجه ميشي كه تازه يك خانم هم اضافه مياد.اينو كه گفتم دوتا استواري كه عقب بودن هرهر شروع كردن به خنده.گروهبان راننده هم مثل ديناميت منفجر شد.ستوانه يدفعه يقمو گرفت گفت:مرتيكه دَوَن گوز(اين اصطلاح رو من بار اول مي شنيدم فقط كلي جان كندم كه خندم نگيره از اين اصطلاح) منو دست مي اندازي؟!گفتم:من به قبور اجدادم شاشيدم اگه قصد جسارت داشته باشم.فقط گفتم كه اگه چهار تا دختر باشه با پنج تاپسر تازه يدونه دخترهم زيادي مياد.مي تونه بره جاي ديگه مشغول بشه.گفت:حالاوقتي بردمت كلانتري اين نظريه رو اونجاهم اثبات كن.گفتم:نظريه نيست جناب سروان.بابا آنچه راعيان است چه حاجت به بيان است؟!دوتاسوراخ هست يدونه چوب پنبه حالااگه دوتا چوب پنبه باشه ديگه سوراخي خالي نمي مونه و هرز نميره. به همين سادگي مثل آب خوردن. حالابچه ها هم تو ماشين نشستن دارن فكر مي كنن من دارم چيكار مي كنم.حالاديگه نمي دونن چه خبرهست من دارم اونجا سكسولوژي توضيح ميدم.ستوانه اومد پايين به دوتاي عقبي گفت:برين ماشين رو شخم بزنين هرچيز مشكوكي داشتن بگيرين(من اگه جاي اونابودم بهم برمي خورد مگه گاو بودن كه گفت:برين شخم بزنين)ايناهم شروع كردن به شخم زدن.اگه يكم گندم داشتم ميدادم بكارن.خوشبختانه هيچي گير نياوردن تا اينكه تو جيب يكي از بچه ها دو تا بسته كاندوم كشف وضبط شد.اون استواره هم انگار دو تن كريستال كشف كرده مثل فاتحه اورست رفت پيش استوار گفت: اگه غلط نكرده باشم اينادارن ميرن ايكس پارتي.اون دخترهاهم بااينهابودن. اوناجلوتر راه افتاده بودن.اي كاش اونارو هم مي گرفتيم.ستوانه يكم وايستاد گفت:آره اينادارن ميرن خانم بازي.تااينو گفت پريدن يقه مارو گرفتن كه آره مكان كجاست؟خونه ي كي داشتين مي رفتين؟مواد هم اونجاست؟ يدفعه فازو نولم قاطي كرد يقه اين رفيقم كه كاندوم داشت رو گرفتم گفتم:بي شرف فردا مي خواهي بري خانم بازي امروز چرا كاندوم خريدي؟ بعدشم مگه با يك لشكر سكس مي خواهي بكني كه دوتابسته دوازده تايي كاندوم خريدي؟ديوانه فردامي خريدي تازه به تازه؟مگه قراره قحطي كاندوم بياد ياقراره ايران رو تحريم كاندوم كنن؟يدونه هم زدم تو سرش شروع كردم پياده به سمت كلانتري رفتن.(فاصله ي ما تا كلانتري نزديك سيصد متر بود) ماموره گفت:كجا؟گفتم:شماباماشين بيامن پياده ميام.بدوبدواومد دستمو گرفت گفت:كوجا؟!امشب مهمان ما هستي.منو نشوند توي بنز.تو دلم گفتم:آخ جان از آخرين باري كه سوار بنز شده بودم يك ماهي مي گذره. ويار بنز سواري كرده بودم بنز سواري خونم كم شده بود.من عاشق بوي داخل بنزم.بوي تازگي بنز با بوي عرق بدن اين مامورا باهم مخلوط كه ميشه يك حالي به من ميده كه نگو و نپرس.رفتيم داخل كلانتري ايناهم مارو مثل اعضاي القاعده تحويل دادن رومونم برچسب خطر ناك زدن و رفتن.يكي از سربازاي اونجا رفيق فابريكمه همكلاس بوديم.گفتم:سرهنگ...هست؟ گفت:نه رفته ايكس پارتي.گفتم:ايكس پارتي؟گفت:آره فلاني ترفي گرفته سور داده تمام رييس كلانتري ها امشب خونه ي اونن.گفتم:خب سرگرد... هست؟گفت:اون رفته گشت ولي مياد.كلانتري الان بي صاحب هست. گفتم:اين سرگرد لششو آورد يك ندابده.گفت:خيالت جمع ميارم خدمتتون. من تو اون كلانتري خرم از قاليباف تند تر ميره. سرگرد اومد گفت:فلاني تو وسايل زندگيت رو بيار اينجا.بازچه گندي زدي؟ گفتم:سرگرد مارو مي دوني به چه جرمي گرفتن؟!گفت:باز حتما يا مشروب داشتين يا سي دي ياهم صداماشينتون تا لاس وگاس رفته بود؟گفتم:اي كاش اين چيزا بود لاقل جلوي بچه ها قمپوز در مي كرديم كه آره مارو به فلان گرفتن.گفت:خب براي چي گرفتن؟گفتم:به جرم حمل بدون مجوز دو بسته كاندوم.گفت:شمارو با كاندوم گرفتن؟گفتم:آره.گفت:لش بيارين بيرون ببينم.اومديم تو حياط جناب سرگرد يدونه بي سيم زد به اون اكيپي كه مارو گرفته بودن كه بلند شن بيان.بعديك ربع بنز مورد نظر اومد.سرگرد به ستوان گفت:فلاني اينا آشناهستن بچه هاي خوبي هستن فقط سر جمع عقلشون از يدونه كُره خر هم كمتره.ستوان رفت رو منبر كه:آره ما همسن اينا بوديم شاه بااون عظمت رو سرنگون كرديم.رفتيم جبهه از ناموس ملت دفاع كرديم.صدام اسم مارو كه مي شنيد شاشبند ميشد.ما نماز روزه مون ترك نمي شد.اينقدر حرف زد كه ياد حضرت محمد افتادم.حرفش كه تمام شد بهش گفتم:جناب سرواني خيام رو كه مي شناسي؟گفت:آره رباعياتش حرف نداره.گفتم:خيام در وصف حال شماباماپنج تا مفسد يدونه رباعي داره. ميدوني رباعيش چيه؟گفت:نه گفتم:خيام ميگه: شيخي به زن فاحشه گفتا مستي هر لحظه به دام دگري پابستي گفت شيخا هرآنچه گويي هستم آياتوچنان كه مي نمايي هستي؟! شعرو كه خوندم به نشانه احترام خم شدم وبادو تادستم دست راستشو به محكمي فشردمو گفتم:في امان الله.فكر كنم از فحش خوار مادر براش گرانتر تمام شد.انگار داشت براي خر ياسين مي خوند روز از نو روزي از نو. اومديم بيرون بيرون بچه ها گفتن:كامي توهمين يدونه شعرو بلدي؟هرجاميري اينو مي خوني عزا،عروسي،تولد ختنه سوران همش اينو مي خوني.گفتم:آخه هرجاميريم هر كي كه كون دنيارو پاره كرده الان شده خود پيغمبر براي ما جانماز مي شوره.چشمتون روز بد نبينه از8تا10 گير اينا بوديم. امروزصبح هم كنار خيابون بوديم ديدم از دور داره بابنز مياد.دركمال پر رويي و پوست كلفتي داد زدم و گفتم:چاكر جناب سروانيم(بازم ارتقا درجه)اونم يك نگاه عاقل اندر سفيه به من كردو حتما تو دلش گفت:خدايااين ديوانه ها كجا بودن گير ماافتادن.بنده خدا اول فكر مي كرد از بغل ما يچيزي بهشون مي ماسه ولي بعد ديد كه نه تنها چيزي نمي ماسه يچي هم بارش كرديم.بالاخره ديوانه بازي هم حال ميده فقط خداكنه گير ديوانه تر خودت نيافتي.وگرنه طرف مقابل چوب رو از عرض ميكنه تو...فلان آدم تا چشاي آدم از حدقه بزنه بيرون. نوشته درساعت6روزيكشنبه7اسفند1384تمام شد.چون در موقع نوشتن چند بار بيرون رفتم طول كشيد. |
||