|
|
|
|
|
سلام امروزشنبه17دي ماه84است.چندوقتي حوصله ي نوشتن نداشتم.بعضي وقت ها موضوع هاي خوبي براي نوشتن دارم ولي نمي دونم چرادستم به خودكارنميره.امروزمي خوام چيزي بنويسم كه خنده آوروفكاهي نيست.امروزمي خوام چيزي بنويسم وراي تمام نوشته هايي كه ازمن خوندين. من دراولين ساعات روزپنجشنبه15دي ماه كاري كردم برخلاف ميل باطني ام.به يك دوست گفتم ديگه تورابخيرومرابه سلامت.دليل ازمن خواست ولي من اون موقع دليلي براي گفتن نداشتم،شايدم داشتم ولي احتمال مي دادم براي دوستم غيرمنطقي باشه.نمي دونم بعضي وقت هادوست داشتن براي آدم گران تمام ميشه. ماجراي منودوستم شدماجراي يك بزرگتر وبچه اش.شايدرفيقم اين مطلب روبخونه وناراحت بشه ولي مجبورم رابطه ي خودمون رومثل رابطه ي بزرگتروبچه اش بدونم. بچه ي كوچك ميره سمت آب جوش.بزرگتر ميگه:عزيزم اين آب هست ولي داغ هست تورومي سوزونه. ولي بچه تو دلش ميگه:بروباباحرف بي خودنزن.آب آبه ديگه هميشه سرده مگه اين همون آبي نيست كه سرسفره مياريم!؟ چون بزرگترتجربه داره ومي دونه كه اگربچه بره سروقت آب جوش حتماًخودش رو خواهدسوزوند وهم آسيب جسمي ببينه وهم آسيب روحي.وچون طاقت ديدن ناراحتي عزيزشونداره خودشوبه هردري خواهدزدتااون بچه متوجه بشه كه آبي كه بعضي وقتاجلوي خفه شدن آدم روموقع غذا خوردن مي گيره بعضي وقتهاهم باعث ميشه آدم بسوزه.وقتي بچه گوش نمي كنه وحرف بزرگترشو گوش نمي كنه بهترين راه حل به نظرمن اينه كه بچه بره آبجوش روبريزه روي خودش وبرخلاف ميل باطني بزرگترش بسوزه.وقتي آسيب ديد تاآخر عمر آويزيه گوشش خواهدماندكه آبجوش هم ميتونه تودرست كردن چايي وقهوه بكاربيادوهم مي تونه بزنه آدم روبسوزونه. زندگي بي خطروبدون تجربه هيچ مزه ايي نخواهد داشت.من يك اشتباه بزرگ مرتكب شدم واونم اين بود كه نمي خواستم اين دوستم بسوزه. اسپودي تمز ميگه:تجربه آموزگاري سختگير است.اول امتحان مي گيرد وبعد درس خواهد داد. مني كه اين همه تجربه كسب كردم واين همه بلاسرم اومده نبايد به كسي اجازه ندهم كه تجربه كسب نكنه.ولي باوركنين بزرگتردوست نداره كه عزيزش خودشو بسوزونه.حرف بزرگتر ازسر خير خواهي هست.من اون شب تصميم گرفتم كه ديگه ازنزديك مراقب رفيقم نباشم.گاهي اوقات ازدورمراقبت كردن خيلي بهتراز سايه به سايه كسي راه افتادن هست.اين دفعه مي خوام آب جوش روي خودش بريزه تاهم جسمش بسوزه وهم روحش. من هميشه به يك بيت شعراعتقادراسخ دارم كه ميگه: گرببينم نابيناوچاه است گرخاموش نِشينم گناه است براي اولين بارمي خوام گناه كنم وخاموش بشينم.مي خوام اين نابينابيافته توي چاه.بعدكه دادزد:كمك كمك من دارم غرق ميشم! ميرم ازچاه بيرونش ميارم.احتمالم داره كه تااون موقع غرق شده باشه ولي ايرادنداره. نمي دونم اين دوستم ايم مطلب رو مي خونه يانمي خونه ولي اگه مي خونه مي خوام بهش بگم كه آغوش من هميشه براي بازگشت توبازخواهد بود.مطمئن باش بروزندادن احساس دليلي براي نبودن احساس نيست.منم قلب دارم اونم ازنوع شيشه ايي ولي هيچ وقت احساسم رونسبت به ديگران بروزنميدم.چون خوشم نميادازاين كار. من ازصميم قلب براي تمامي دوستانم آرزوي زندگي خوبي مي كنم. اين نوشته ي من باتمام نوشته هام متفاوت بود ولي نوشتم تابه اون دوستم دليل قطع رابطه مون روگفته باشم. ازخداي بلند مرتبه مي خوام كه دوستم اين نوشته رو بخونه كاميار17دي ماه سال هزارسيصدوهشتادوچهار |
||