تبليغاتX
داسیاج
داستان های کوتاه وخاطره

سلام دوستان عزیز.امروزمی خواهم یکم،جدی بشم وبدون شوخی مطلب بنویسم.هرچندخیلی سخته ولی من تلاشم رومی کنم.

دکترانورخامه ای استادادبیات می باشد.

دکترانورخامه ای:به نظربنده این سریال(شب های برره)بد آموزی های زیادی دارد.ازهمه مهم ترکه،لبه ی تیز حمله ی این داستان به کشاورزان وروستاییان است.من تااینجاکه به یادندارم هیچ کدام یک ازطنزنویسان بزرگ مانندمولیرهیچ گاه کشاورزان، روستاییان وکلاً زحمت کشان رابه مسخره نگرفته اند.بلکه برعکس قهرمان نمایشنامه های خودرا مانندفیگاروازمیان این طبقه برگزیده اند.

این بخشی ازمقاله ی دکترانورخامه ای استاد ادبیات است که درروزنامه ی شرق به مورخ19آبان چاپ شده است.

حالامن می خواهم بگم که دکترانورخامه ای خودش چطور آدمی هست.

دکتروقتی به یک جمع خودمانی می رودشروع می کندپشت سرکشاورزان صفحه گذاشتن.حتی یکبارشخصاًبمن گفت:این کشاورزان باروستاییان الکی دارن اسکیژن(اُ2)مصرف می کنند وهوا رو کثیف می کنند.

استادانورخامه ای یکی ازطرفداران پروپاقرص مجموعه ی شب های ببره است.دو شب پیش بودکه به من گفت:قرارملاقاتی که بامن داری طوری تنظیم بشه که من به شیرفرهادم وَرِسم. مخصوصاًتیتراژش که من عاشقش بیدم جیگر.گفتم:استاد شمارو دوست دارین به چه اسمی صداکنن؟گفت:به من وُی گولَنجزج استادخامه ای نه وُی گولَنجزج استادسَرشیر.گفتم:پس شمادوست وَداری به شماوُی گولَنجزج استاد خامه ای!

بعدآخرسَرگفت:ی روستایی کج وکُولِه،مثل تمام روستاییان سَر صبح100تومن صدقه میده.میره100بالاتر ی تراکتور میزنه آش ولاشش میکنه بعدشم می میره.میره اون دنیابه خدا میگه:آخدا من که سَرصبح صدقه دَر وَکِردَم چرا منوباتراکتور وَزیدی؟! خداگفت:هاچون100تومنی توگوشه نداشته بید جیگر.بعداستاد گوشی روقطع کرد.

من خودم این سریال رونگاه نمی کنم.این رو گفتم تابرم سَر اصل مطلب.ماایرانی هاعادت خیلی بدی داریم تا1شغل سوژه داستانی چه طنز،چه درام و...قرارمی گیره سریع السیر اون صنف جبهه می گیره ومی گه:نه درصنف ماهمچین آدمی پیدانمی شه.

مثلاً فیلم شوکران که هدیه تهرانی نقش پرستار رو داشت. پرستارهاسریع جلوی مجلس تحصن کردن که آقای افخمی ماپرستار هارو فاحشه نشون داده.

چندروزپیش یدونه اگزوزساز نامه می فرسته برای یکی از جراید کثیرالانتشارکه چراهاشم آقای سریال متهم گریخت اگزوز ساز بود؟!چرامکانیک نبود؟!آخه کسی نیست که بهش بگه مرتیکه بی شعوربالاخره آدم باید1شغلی داشته باشه دیگه.خانواده ی هاشم آقاکه شکمشون روباهواسیر نمی کردن.

تنها دوقشر هستن که تاکنون هیچ اعتراضی نکردن که چرا قهرمان داستان شغل ماروداشت.این2شغل:

1-قاچاقچی های زحمت کش

2-روسپی های محترم که به نظرمن آدم های بسیارشریفی هستن و،واقعاآدم های صادقی هستن.رُک وراست می گن شغل ماچی هست.من به2دلیل به اونهااحترام میزارم

1-دارنده ی قدیمی ترین شغل عالم هستن.چون ازموقعی که مردبه وجودآمد این شغل هم همزمان ایجاد شد.

2-حسی به آدم میدن که خدایی واقعاًارزشش بیشتراز20هزار تومن هست.یعنی میشه گفت:با20هزارتومن مَرد رو به اوج می رسونن.پس یک خسته نباشید ویژه برای تمام زیرمجموعه صنف فاحشه ها.

ازاین شانس گَندی که من دارم صنف روسپی هابه نشانه ی اعتراض وبلاگ من رو هک می کنه وبعدباانتشاریک بیانیه ی آتش بار میگه:اون دفاع،حمایت وخسته نباشیدت بخوره توی اون سَر کچلت.البته به گفته ی شاهدان عینی من زلف دارم.

جمعه20آبان ساعت11:55دقیقه ی ظهر.

تهران

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/20ساعت 23:40  توسط آقاگل  | 

سلام برشما دوستان.نمی دونم شمامگه کار وزندگی ندارین که همش پای محضل اجتماعی وخانمان سوز نت هستین؟!بسه دیگه برین به کارزندگی تون برسین.همین شمابله باشماهستم شمایی که الان غذات روی گاز هست آخه اینترنت هم برای شما نون وآب میشه؟!همین کارهارو می کنین که بنیان خانواده ها از هم گسسته وآمار طلاق مثل بلند شدن هواپیماازروی باند درحال اوج گرفتن است.

بااین نطق آتشین وافشاکننده سخنانم رو شروع می کنم.

الان ساعت11:20دقیقه شب پنج شنبه19آبان سال یک هزارو سیصدوهشتادوچهارخورشیدی مقارن با7شوال المبارک یک هزاروچهارصدوبیست وشش قمری(قُمری نخونین) می باشد.من الان تهران هستم ونمی دونم چرااین ابرهمیشه دنبال سَر من باید لش خودش روبیاره.رشت که همیشه سالی دومتروبیست سانت بارون میاد. تهران هم که اومدم این بارون ولم نمی کنه.الان هم داره بارون میاد هم برف.آخه یکی نیست به خدابگه آخه ای الله مگه بیکاری هستی که هر سِری ی بلایی سر مامیاری؟!آخه نونت کمه آبت کمه که هم برف می فرستی هم بارون؟!خوشت میاد منم بگیرم خیست کنم؟!

دیروزحوادث مهمی پیش اومد.

الهی به امید تو

دیروزجلسه ی رای اعتمادبه وزرای پیشنهادی دکتر بود.جلسه راس ساعت 9با1ساعت تاخیر شروع شد.همه بودن الا اصل کاری.اگه گفتین اصل کاری کی بود؟!نخیر اصل کاری همون دکتر خودمون بود.دکتر نیومد.می دونین چرانیومد؟بله بخاطر اینکه مگه بیکارهست که وقت گرانبهاش رو ازدست بده؟!محمدرضا باهنر منیجر(هماهنگ کننده)مجلس زنگ میزنه خونه ی دکتر.

الو:منزل دُکی؟!

منزل دُکی:دُکی خودتی باهفت جد قبل وبعد تو مرتیکه. کشمیشم دم داره پپسی رو میگن پپسی کولا حالا به دکتر متخصص ما میگی دُکی؟!

الو:من غلط کردم گوشی روبدین به دکتر عزیز ویگانه منجی عالم حشریت ببخشید بشریت.(اشتباه تایپی بود.الو نگفته بود)

دکتر:چیه مملی باهنر؟

الو(مملی باهنر):کجایی تو قرارنبود که بیایی ازاین4تادفاع کنی؟!

دکتر:مملی جات خالی دیشب آقازاده ی من فیلم رونین روآورده بود یاد جوونی هام افتادم.یادش بخیرصادق لوروچطوری زدم.

مملی:بلند شو بیا اوضاع تخم مرغی هستش.

درهمین حال که مملی داشت صحبت می کرد ایرج ندیمی نماینده باد به پرچم لاهیجان که هنوزم هنوزه هیشکی نفهمیده این کدوم طرفی هست(خودشم نمی دونه کدوم وری هست) دراعتراض آیین نامه ایی گفت:طبق بند فلان ماده ی فلان رییس جمهور خودش باید مثل شیرژیان حضور داشته باشه.

غلامعلی ازپشت تریبون گفت:ندیمی تو روسَنَنَ(به توچه)؟!

ندیمی:بمن همه چی.

غلامعلی:اینم حرفی،برای خودش هست.

درهمین بکش بکش ها40نماینده خودفروخته که حقوق آنهارا بوش ازجیب خودش میده به نشانه ی اعتراض گفتن:مامیریم به کارمون برسیم.الکی ازشهرخودمون پاشودیم اومدیم تهران.

موافقان ومخالفان شروع به صحبت کردن.هرچند به نظر بنده اصولاًکسی حق مخالف بودن رونداره.مخالفت کارآدمای سوسول هست که عقده ی خود کم بینی دارن ومی خوان همیشه درتیررس جراید کثیرالانتشارباشن.

بالاخره ساعت11دکتراومد داخل مجلس.همین که آمد،غلامعلی که مسئول یادآوری اشعارشاعران فوت کرده هست گفت:آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!

این بیت درظاهر یک شوخی بود ولی پُرازافشای مسائل پشت پرده بود.این نشون میده که درگذشته ی دور رابطه ایی متافیزیکی بین مشت غلامعلی ودکترمون بوده.حالاکدوم یکی فاعل بودن وکدوم یکی مفعول خدامی داند.(اگه دستور زبانتون خوب نیست پس به مغزتون فشارنیارین چون متوجه نمی شین مخصوصاًتوشبنم)

دکتر پشت تریبون رفت ودرحالی که معلوم بود لبالب ازناراحتی ودل شکستگی هست گفت:من برادر عزیز،رزمنده ی بزرگ،که مدرک مدیریت استراتژی روداره برای وزارت نفت انتخاب کردم که دشمنانی که درلباس دوست هستن باانتقاد های کوبنده ی خود یکاری کردن که دوست عزیزم صادق محصولی درآمد میلیون دلاری وزارت نفت روبه عطایش ببخشه وبگه:دست ازسَر من وردارین من وزیر نفت نمی شم.(خدایی همه ی این کسایی که این کار رو کردن بایدبه طبقه ی هم کف یازیر زمین چاه ویل منتقل شده تاعبرت خاص وعام بشن.)

بغض دکتر نترکید ولی ازته دل برای همه ی آن دشمان آرزوی یک تیر خلاص درمغزشان کرد.سرداراین مخالفان عمادافروغ بود که روزقبل گفته بود من نمی زارم یک سپاهی رای بیاورد.

دکتر در ادامه ی سخنان دُرّ(مروارید)وار خود گفت:توهین به ریاست جمهوری جرم محرزهست کسانی که به من توهین می کنن باید مجازات شون.فرق خاتمی بادکتر خودمون ازاینجامعلوم شد.معلوم بود که خاتمی خودش قانون رو نمی دونست وبعدش شده بود رییس قوه ی مجریه.آدمی که قانون رونمی دانست ودَم از مردم سالاری دینی میزد.امادکتر مامسلط به قانون های نوشته ونانوشته.قدرت عجیبی در دادن طرح های ابتکاری دارد. خداهمه چیز رویکجابه اوعنایت فرموده.

خدایاتاموقعی که من زنده هستم سایه دکتر بالای سرم باشد.آمین یارب العالمین.(حال میده الان من سکته کنم بمیرم)

بهزاد نبوی کسی که درقلاب گرفتن های فتح لانه ی جاسوسی نقش ارزنده ایی داشت وعوارض آن بادیسک کمری که گرفته الان محرز شده دراهوازتوسط ناشناسان آشنا مورد ضرب وشتم قرار گرفت.به قول دوستم با چوق(چوب)زدن توی سرش.

اوکه روزدوشنبه در مهمانسرای دانشگاه اهوازسخنان افشاگرانه ایی داشت بعدافشا،مُزد افشای خودشو گرفت وتوسط ناشناسان آشنامحاصره شد وبا چوق وگازاشک آور موردنوازش وشادباش قراردادن.اصولاًآدم هایی که به بالای50سالی میرسن خوب هست که هرماه(سی روز) مورد ماساژقراربگیرن.

درگیری های فرانسه به سیزدهمین روز خود رسید.تواین مدت نزدیک شش هزارتاماشین به آتش کشیده شده.من فکرکنم این آشوب هاکار کمپانی مزخرف پژوهست که مردم بیان ماشین بخرن.مرده شوراون206روببره که هرچی می کشیم ازاین206هست.دولت فرانسه بعداز50سال درچند شهرقانون منع آمدوشدگذاشت.بعدجنگ جهانی این اولین بارهستش.درگیری هابه آلمان هم کشیده شده.ولی من ازطریق منبع های220 لیتری که کاملاًموثق هستن دلیل آشوب های فرانسه رو فهمیدم.

درگیری های فرانسه درادامه درگیری های کردستان هست. تعجب کردین؟!آخه منوبگو برای کیادارم افشاگری می کنم؟! بله سران آشوب های کردستان که آدم های مریض وبدون ثبات روحی هستن باقاطررفتن پاکستان ازاونجاشناکنان خودشون رو به بندر مارسی رسوندن.اونجافکر کردن اومدن بندرانزلی پس شروع به نطق های افشاگرانه کردن.بعدحضار رو اتمسفر می گیره شروع به اعتراض می کنن.یکی ازحضارهمون موقع باطیاره میره پاریس اون سخنان رو تکرار می کنه وپاریس کن فیکون میشه.هنوزکه هنوزه اون افراد فکر می کنن درانزلی هستن.

من یچیزایی درتهران دیدم که شرمم میادبگم.می دونین چیه؟!

نه که نمی دونین.اونم نوع لباس پوشیدن دخترای تهرونی هست.واقعامملکت رو به گند کشیدن.من درموردنوع پوشش دختران تهرانی یک مقاله خواهم نوشت.خدارو شاکرهستم که هنوز این پوشش در رشت مُدنشده فقط در گلسار،مطهری، بنت الهدی و...این طور پوشش مدشده.

جمعه ی خوبی داشته باشین.

 آقاگل گیلانی ازتهران

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/20ساعت 0:4  توسط آقاگل  | 

سلام دوستان عزیز.امیدوارم که هرجاهستین خوش باشین وخندان.امروزپنجشنبه21آبان ماه سال یک هزار وسیصد وهشتاد وچهار می باشد.ساعت هم4بعدازظهر هست.اتفاق جالب اینه که من الان تهران هستم.می خوام براتون بگم که چطوری من تاتهران اومدم.

من ساعت2عصر ازتعاونی سیر وسفر بلیط داشتم.اتوبوس خراب شد وساعت حرکت شد3.بالاخره ساعت شد3منم ساک پاکاروتحویل دادم ورفتم بالا.همین که پامو گذاشتم بالادیدم راننده بالهجه ی غلیظ فارسی میگه:آقابه بچت ادب یاد بده قیمت این ماشین95میلیون هستش من تازه20روز میشه اینو تحویل گرفتم حالابچت میگه ماشین:اَنِه.یدفعه بیا بگو من باگُه ماشین رو شستم دیگه.حالااین داره دادمیزنه همه دارن می خندن.حالاببین اصل جریان چی بود.اتوبوس که میاد پسره به گیلکی می گه:ماشین اَنِه؟(ماشین این هستش؟)راننده هم فکرمی کنه این می گه ماشین گُهی هستش.حالاهمه خنده هیشکی هم به راننده نمی گه.کل اتوبوس خنده هی راننده هم برمی گرده می گه:بخندین اگه به عشق شما هم بگن گُه اینطوری از کوره در میرین.الف بچه بمن میگه:ماشینت گُهی هستش.من دیدم نه این راننده ول کن نیست رفتم جلو گفتم: راست می گه دیگه ماشین اَنِه دیگه.تااین رو گفتم:گفت:تو دیگه چی میگی مرده شور اون ریشتو ببره.منو می بینی!گفتم:حاجی اگه می دونستی این بچه چی گفته مثل سوپاپ آبگرمکن ازجات دَر نمی رفتی.این بچه به گیلکی گفتش:ماشین اینه؟وقتی نمی فهمی طرف چی گفته برای چی ازکوره در میری؟!تازه به منم که حرف زدی!الان من بخوابونم توی گوشِت بعد بگم بچه های انصاربیان ببرنت خوشت میاد؟مَردِ حسابی من مگه به تو گفتم:که چرابجای کمر بند بند شلوار انداختی؟حالاتوچرابه ریش من گیر دادی؟کدوم حزب الهی رو دیدی که شیش تیغه بکنه؟!زودباش جواب منو بده.میگم جواب منو بده؟یکاری نکن اون کارتتو باطل کنما.حالاازاین بچه معذرت خواهی کن بشین پشت فرمان.راننده بد جوری ترسید بمن گفت:آقاشمابیاپشت من بشین.اینوکه گفت من رنگم مثل سنگ مستراح شد سفید.آخه من1عادتی دارم که همیشه ردیف های وسط اتوبوس می شینم که اگه ازجلوبا1تریلی دماغ دارتصادف کرد ردیف های اول تاچهار که می میرن جای شکی نیست ازعقب هم اگه همون نوع تریلی بزنه بازچهارتاردیف میره بعد منی که جونم رو دوست دارم فقط دست وپام می شکنه.من گفتم:نه من شماره ی صندلیم17بود می خوام همون جا بشینم.گفت:همه دوست دارن پشت راننده وشاگرد بشینن تو چرانمی خواهی؟گفتم:اگه دلیل من رو همه بدونن کسی پشت شما2تانمی شینه.گفت:دلیلت چیه؟دلیلم رو گفتم.2تادخترپشت شاگرد بودن گفتن:راست می گه ها آقای راننده جای ماروهم عوض کن.یدفعه راننده جوش آورد دیگه گفت:دیوانم کردین بگیر همین جا بشین بینم بابا اگه قراره تصادف کنیم توی حزب الهی پشت من بشین که چون خدادوستت داره شاخ به شاخ نمی شیم.تودلم گفتم:حقاکه بچه تهرونی.بالاخره باترس ولرز نشستم.اینم انگارپشت سواری نشسته بود هیچی ندار120داشت می رفت.رسیدیم رودبار شاگردش یچی گفت اینم کنار زد.جلوی مسافرا زارت خوابوند توگوش شاگردش گفت:بیافت پایین حرومزاده پدر سگ.تاتهران پیاده لشتو میاری هیچی ندار.تودلم گفتم:خدایامنوسالم برسون تاتهران قول میدم که آدم بشم.آخر عمری این کی بود گیر من افتاد. آخه اینم شد راننده؟!همش دعوا داره خداپدر مادر خروس جنگی روببخشه بیامرزه.راه افتاد30کیلومتر رفت بمن گفت:حاجی حزب الهی بیا ور دل من بشین کارت دارم.گفتم:بامن بودی؟گفت:نه با آبجیم بودم.گفتم:فکر کردم بامن بودی!گفتش:بیااینجا کارت دارم. بالاخره1آیت الکرسی خوندم رفتم پیشش.گفت:اینجابشین. نشستم.گفت:1چایی برای من بریز یکی هم خودت بخور. دوست دارم ازالان کار،اون آرش...(جای نقطه چین هر فحشی رو دوست دارین بزارین)برام انجام بدی.گفتم:1شرط داره.گفت: چی؟گفتم:سه هزارتومن ازمن پول اضافه بار گرفتی،خداییش راضی نیستم همون موقع هم گفتم:خدایا1000(سه میلیون) برابرشوخرج دوا درمونش کنه.اون3تومن منو بایدپس بدی.یکم نگام کرد گفت:خدایی آدم مثل تو ندیدم1موبایل گردنت آویزون هست700هزارتومن پول سیم کارتشه200هزارتومن هم پول گوشی حالاجنبه ی3تومن رو نداری؟گفتم:اولین پلیس راه پیاده میشم میگم:1:با1ساعت ونیم تاخیر راه افتاد.2:به من حرف رکیک زد مسافراهم شاهدن. 3:شاگردشو زد انداخت پایین.برگشت گفت: خیلی نامردی بیا اینم پولت.گفتم:موقع پیاده شدن می گیرم. برگشت روبه مسافرا گفت:آقایان خانم ها وخردسالان این ماشین تاتهران توقف نداره منم پلیس راه ساعت نمی زنم. هر کی مشکلی داره بفرماپیاده شه.مسافراهم ازخداخواسته گفتن:نه آقاگازشوبگیر بریم.راه افتادیم اینم عین هو سیاه ساکتی در زمان جهالت داشت رانندگی می کرد.رسیدیم کویین مِه اومده بود پایین تمام شیشه رو بخار گرفت.من بدبختم هی باید بادستمال پاک می کردم.ازبس شیشه بزرگ بود مثل تکاورای ارتش جمهوری اسلامی ایران باید می رفتم روی یخچالش تابتونم شیشه رو پاک کنم.اون این لیوان چاییش که تمام میشد یکی دیگه سفارش میداد.2تافلاکس6لیتری داشت.نمی دونم مثانش چند لیتری بود انگارهرچی چایی می خورد جذب بدنش می شد.خودش که می خورد زور می زد که توهم بخور.نزدیک های آب،یک قزوین،دیگه به مرز انفجار رسیدم.اگه می ترکیدم تمام مسافرا غرق می شدن.بهش گفتم:اسمال آقابزن کنار اوضاع فوق العاده هستش.اول گفت:چیزی نمونده همش80تاتهران مونده40دقیقه دیگه میرسیم.گفتم:دریغ از40ثانیه.بزن کنار.زد کنار منم رفتم به کارم برسم دیدم اون چیه ردیف 12نفر ازجمله اسمال آقا دست به...وایستادن دارن آبیاری تحت فشار می کنن.برگشتم گفتم:مااقل من گفتم بزن کنار وگرنه معلوم نبود تاتهران چندتاکلیه بامثانه منفجر می شد.حالاهمه درحین آبیاری باکلماتی چون آخیش راحت شدم داشتن خودشون رو تسکین می دادن.هرماشینی که ازدورمی اومد بوغ میزد باچراغ.هرکی ازدور می اومد می دید12نفر دست به...وایستادن بعدشروع می کردن به داد بیداد که ماشالله خداقوت بده وازاین جور چیزا.ازهمه بیشتر اسمال آقا کارداشت همه رفتن تو اتوبوس اسمال آقا دست به بیرق داشت آبیاری می کرد.دادزدم اسمال آقابیاقزوین سیل اومد.مسافرا خنده. ی پیرزنه ردیف2نشسته بود گفت:زای جان اَنَ هولَ نوا کودن نَنَی که اَن الان چی حالی کودن دره.(بچه جان این رو هول نکن نمی دونی که چه حالی الان داره می کنه)گفتم:ننه جان اَن حال بوخوره اَن سر میان تمام مرداک سیب زمینی نجس کوده(ننه جان حال کردنش بخوره تو سرش تمام سیب زمینی های مرده رو نجس کرد)پیرزنه گفت:وای خاکَ می سَر(وای خاک بر سرم)اسمال آقا اومد گفتم:اسمال آقا من جای این کشاورز باشم اون سیب زمینی ها روبه زور می دم بخوری.مرد حسابی،مَرده،نوع کشت محصولش دیم هست این طوری که آبیاریش کردی محصول الان شده سوخت موشک.راه افتادیم.این آدم بااتوبوس تاتهران3ساعتو45دقیقه ایی اومد.45دقیقه ازسواری بیشتر.چون اتوبوس می رفت بیهقی (آرژانتین)سرآزادی خیلی ها پیاده شدن.منم پریدم پایین باآچار مخصوص دَرِ جای بار رو باز کردم و ساک ها رودادم.یدونه دختر بی مزه هم اونجا بود برگشت گفت:انگاری شما100ساله که کمک راننده هستین بهتون میاد.یکم نگاش کردم گفتم:دوستان لطف دارن.اومدیم بیهقی ساکارو ورداشتم که برم اسمال آقاصدام کرد گفت:حاجی اسمتو که نگفتی بیالاقل پول بارتو بگیر!گفتم:نمی خواد الان هر جا می شینی می گی:این حزب الله هی ها خسیس هستن.خداحافظی کردم ورفتم.

این بود شرح ماوقع حوادث مسافرت4ساعته ی من.

امیدوارم که خوشتون اومده باشه.اگه هم خوشتون نیومده به دَرَک اسفل السافلین به من هیچ ربطی نداره که خوشتون اومده باشه یانه.

به سلامت

+ نوشته شده در  جمعه 1384/08/20ساعت 0:2  توسط آقاگل  | 

سلام برشما دوستان عزیزوگرامی خودم.الان ساعت4:17دقیقه صبح روزسه شنبه17آبان ماه1384مصادف با5شوال المعظم1426هجری قمری.

4روز ازیوم الله13آبان گذشته و4روزازسالگرد تسخیر لانه ی جاسوسی آمریکای زالو(خونخوار)صفت می گذرد.برای همین بایکی از سردمداران این قیام خود جوش دانشجویی مصاحبه ایی کرده ام.امیدوارم که این مصاحبه ی مستند بیانگر اتفاقات آن روز میمون(حیوان نه)وخجسته باشد.پس الهی به امید تو.اتوبوس تعاونی سیر وسفر راه افتاد.

من باآقای عباس عبدی بزرگ پرچمدار این نهضت دانشجویی مصاحبه ایی ترتیب دادم.البته باکلی مشکل وسنگ اندازی های موجود.

خب آقای عبدی بخاطراین که به من وقت مصاحبه دادید خیلی خیلی متشکرم.امیدوارم که روزی بتونم جبران کنم.

عباس عبدی:خواهش می کنم.

آقاگل:آقای عبدی دوست دارم که خیلی راحت وخودمونی باهم صحبت کنیم.موافقین؟

عباس عبدی:موافقم بی شرف.این طوری خوبه؟

آقاگل:خیلی خودمونی شد ولی خوبه

آقاگل:روزحادثه چه اتفاقی افتاد؟

عباس عبدی:بله منو بچه های پیرو خط امام امثال بهزادنبوی،خانم ابتکار(رییس سابق محیط زیست که خودشون منشاءکلی آلودگی میکروبی وعفونی بودن)و...که حدودچهل نفر می شدیم داشتیم جلوی لانه ی جاسوسی گل کوچیک بازی می کردیم.

آقاگل:گل کوچیک؟

عباس عبدی:بله بسته زده بودیم که تیمی که بیشتر ببازه بایدبقیه رو تاجلوی دانشگاه تهران کُول کنه.

آقاگل:عجب!

عباس عبدی:به جان تو باورت نمی شه؟

آقاگل:نه!آخه دانشجوی پیرو خط امام مگه گل کوچیک میزنه؟

عباس عبدی:مگه ما دل نداریم؟

آقاگل:معلومه که دل دارین.خب بحثمون به بی راه داره میره.

عباس عبدی:آره راست میگی.

آقاگل:چطور شد که ریختین داخل لانه ی جاسوسی واز خودتون رشادت نشون دادین؟

عباس عبدی:بله ماداشتیم بازی می کردیم که ازاون ور میزنه بهزادمیاد.توپ میافته جلوی پاش اونم که بلد نبود فوتبال رو باچه ف ایی می نویسن توپ رو شوت می کنه.توپ زِرتی میافته داخل سفارت.توپ مال برادر محسن سازگارابود.چون آدم خسیسی بود واون توپم میکاسای اصل ژاپن بود من رفتم جلوی در سفارت در زدم.

گفتم:دوست عزیز من اگه می شه توپ مارو بده بریم پی کارمون.(مثل بچه هایی که میرن دنبال توپشون)اون هم از اون ور گفت:برین گم شین مادر...شده ها.بهزاد چون بچه ی ناموس پرستی هست گفت:بی ناموس اگه راست میگی خودتو نشون بده تا سَروته تو رویکی کنم!اونم گفت:بی ناموس خودتی وهفت جدوآبادت.بالاخره به مابرخورد.یک آمریکایی این همه درو وری بگه؟

گل آقا:خب ادامش؟

عباس عبدی:الاغ اگه صبر می کردی من بقیشو می گفتم.(عباس عبدی1لیوان شربت بِه لیموکه جلوش بود رو می خوره پشت بندش هم اَروق میزنه)

عباس عبدی:تواین هاگیر واگیر ابتکار گفت:یکی قلاب بگیره من میرم رو دیوار بعد می پرم توپ رو میارم.گفتم:معصومه جان بری بالا از زیر دامنت تمام فی خالدونت معلوم میشه بعد مارو اتمسفر می گیره هم1بلایی سر تو میاریم هم سَر خودمون.تونمی خواد بری بالا.

به بهزاد گفتم:بهزاد1قلاب بگیر.الان نزدیک1ساعت ازافتادن توپ به داخل سفارت گذشته هرکسی هم که میاد میگه چی شده:ماهم میگیم توپ افتاده ولی این مادر ف ا ک ر شده ها توپ رو نمیدن.اونجا هم محل پر رفت وآمدی بود تو1ساعت نزدیک چندهزار نفر جمع شدن. بالاخره بهزاد قلاب گرفت منم رفتم بالا.تارفتم روی دیوار مسئول حفاظت گفت:استوپ!منم گفتم:مستر آخه من که توپ روهنوز به بالا پرتاب نکردم(استوپ هوایی منظورم هست)که میگی استوپ!ازاون طرف یکی هم داشت الوار می آورد داخل سفارت ماهم گفتیم برای اینکه کار کارگر بدبخت سبک تر بشه باالوار زدیم در رو شکستیم.ریختیم توی سفارت.

آقاگل:خب پس جریان این بود!

عباس عبدی:بله شمااگه خوب دقت کرده باشین درتمامی عکس ها من زیر بغلم1توپ فوتبال هست.

آقاگل:خب اگه بخاطر توپ بود چرااین همه آدم ریخت داخل لانه ی جاسوسی؟

عباس عبدی:اوناکارهای روادیدی داشتن.ارباب رجوع بودن به ما ربطی نداشتن مارفتیم توپ مون رو بیاریم.

آقاگل:خب آقای دکتر هم اونجا بود؟

عباس عبدی:همین دکتر ترافیک خودمون؟

آقاگل:بله

عباس عبدی:نه تیم اوناچندتابازی روباخت چون زورشون زیاد بود شرط روبهم زدن ورفتن.ماشالله ازاون موقع هم سَر نترسی داشت.بخوره به تخته(درهمین هنگام عباس عبدی باانگشت سبابه به سر خود به نشانه ی تخته زدن میزند.)

آقاگل:پس دکتر مااون موقع رفته بود؟

عباس عبدی:آره رفته بود.کوچک زاده هم باهاش بود.اون بازیکن نخودی بود.هرتیمی که توپ داشت بهش پاس میداد.

آقاگل:خب شماکه به خاطر توپ رفتین چطور444روز اونارونگه داشتین؟

عباس عبدی:والله1آخوندعمامه سیاه اومد(موسوی خوئنی ها)گفت: شماافتخار اسلام هستین واز این چیز پیزا.ماخودمون خبر نداشتیم چی به چی هست ولی خیلی حال داد.انشالله که یباردیگه این خاطره برام تکرار بشه.

آقاگل:پس نیت شما1نیت کاملاً ورزشی بود نه سیاسی؟

عباس عبدی:سیاسی؟!سیاسی یعنی چه؟

آقاگل:درون دلش باخود صحبت می کند:این که شوت شوته نمی دونه سیاست چی هست.

آقاگل:جناب عبدی ازاینکه وقت خودتون رو به مادادین بسیار متشکرم وامیدوارم که همیشه سالم تندرست باشین.

عباس عبدی:منم همین طور وبرای اولین بار بودکه افشاگری می کردم.دلم سبک شد.

بله دوستان اینم شرح واقعه ی گروگانگیری وتسخیر لانه ی جاسوسی بود.

امیدوارم که ازاین مصاحبه ی جنجالی خوشتون اومده باشه.بدرود و بدرود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/08/17ساعت 4:15  توسط آقاگل  |