تبليغاتX
داسیاج
داستان های کوتاه وخاطره

چندروزی بودکه من دربهت وشگفی به سرمی بردم.من تازه

همین الان ازبهت وشگفتی بیرون آمدم.انگارکه به کمارفته بودم.ای کاش این اتفاق خوابی بیش نباشه!چطورممکنه؟

می دونین من چرادربهت وشگفتی به سربردم؟معلومه که می دونین.بحث درباره ی آخرین جفتک اندازی شورای حکام آژانس بین المللی هسته ایی هستش.هیچی ندارهای بی همه چیز برای ماقطعنامه صادرکردن.شمابه گورپدرت خندیدی که مارو بفرستی شورای امنیت.مگه دنیاجنگله که هربی سروپایی که هرحرفی زد چشم بسته قبول کنیم؟آخه شمانگاه کن چه کشورای مزخرف ودرپیتی موافق این قطعنامه ی خنده آور وکمدی بودن:آمریکا،این کشور وقتی نمیتونه2تادونه طوفان زپرتی رومهارکنه میادبرای ماقعطنامه صادرمیکنه.بریتانیا، این کشورخودش امنیت نداره این بروبچه های بن لادن دوماه پیش بود که زدن خواهر مادر متروی لندن رو...وباقی قضایا.فرانسه، آخه این کشور هنوزصعودش به جام جهانی مسجل نشده برای ما دم ازقعطنامه میزنه.تواول بروجام جهانی بعد بیارجز بخون. آلمان،این کشورتاسالیان درازبایدزیرننگ این بی ناموسی عظیم باشه که صدراعظمش یدونه زن شده.هند،مصداق کامل یک نمک خور ونمک دان شکن.مرتیکه ی سینک ماکم بهت نفت و گازمفتی دادیم؟بی شعوراین تخفیفات برای این بودکه اینجا هوای ماروداشته باشی.هندی هم اینقدربی شعور ونفم؟این کاراروکردین که جمعییتتون کشیدبالای1میلیارد.استرالیا،این کشور ایرانی جماعت هروجادیدباید به نشانه ی ارادت کف پاشو ماچ کنه.ماایرانی هابودیم که نزاشتیم آبروی شماتوبازی ایران واسترالیاتوملبورن بیشترازاین بره.مامیتونستیم بیشتراز2بهتون بزنیم بهتون رحم کردیم بعد الان شما موافق میشی برای ما؟

سوئد،مردمش دارن ازسرمایخ میزنن بعدمیادبرای مابزرگ تری میکنه.آرژانتین،این کشور فلان جاش ازیجای دیگه داره میسوزه. اگه گفتین کجا؟آهان آخه مابرای گزارش پایان طرح کارچندتاازاین تخریب چیااوناروفرستادیم بوئنس آیرس مقریهودیا رومنفجر کنن. اوناهم الحق والانصاف شاه کارکردن وپدراین قوم جهود رودرآوردن اکوادور،کشوری که مردم شب می خوابن صبح بیدارمیشن میبینن که رییس جمهوررفته یکی دیگه شده رییس جمهور. غنا،آخه این کشورکجای نقشه ی گیتاشناسی قرارداره که درباره ی کشوری که کلی سابقه ی...داره میادتصمیم میگیره. مجارستان،شماهایه لقمه نان بخورین صددور،دورکشور مستکبر آمریکابگردین که شماهاروازفقر وفلاکت و...نجات داد.کانادا،این کشورازاول هم معلوم بودکه موافق میدونین چرا؟بخاطره اون زنیکه ی عکاس که فشارش تواتاق بازجویی افتادبعدسرش بازاویه ی128درجه خوردبه پایه ی میز وانگشتای پاش شکست وطعالشم آسیب دید.درضمن پرده ی گوششم پاره شده بود. ایتالیا،این کشورهم مثل آلمان زیرننگ بی ناموسی هستش می دونین چرا؟بخاطر اینکه این مرتیکه برلوسکونی رفته برای اون سرکچلش موکاشته بعدشم پوست صورتشوکشیده.این کشوری که همچین نخست وزیری داره اصلابایدمردمش خودکشی دسته جمعی کنن.کشوری که نخست وزیرش به شکل بَد وزننده ایی نخست وزیرفنلاند روماچ میکنه مهدورالدم هستش.ژاپن،کشوری که مردمش ازحسادت زیادچشاشون روخداتنگ کرده.ازحسادت زیادنمی تونن ببینن که کشوری دریکاری ازاوناپیشرفته تر هستش.کره جنوبی،اینا...ازجای دیگه میسوزه.اون جاهم مسابقات جام ملتهای آسیابود که ایران بالشکر شکست خورده وبیرق پاره پاره4تابه اینازد.نمی تونن تومیدان ورزش حال ماروبگیرن میدان تومیدان هسته ایی حال مارومیگیرن.هلند،کشوری که بورس الماس دنیااونجاست. بورس الماس هم دست جهوداست.نتیجه گیری:شارون تلفن روورمیداره زنگ میزنه به شازده ی هلندمیگه موافق اونم از ترس وبزدلی قبول میکنه.پرو،من این کشورروتاحالاندیده بودم.لهستان، این کشورهم مثل هلند زیرسلطه ی جهوداست.پس بایدهم موافق باشه.اسلواکی،این کشوررابطش باماخوبه ولی ازترسی اینکه اتحادیه اروپاحالشو بگیره موافقت کرد.من همین جا به نخست وزیرش میگم که تومخالفت میکردی بایکوت میشدی این نهایتش بود.ماهم که پدریتیمان وسرپرست زنان بیوه هستیم

مثل فلسطین،سوریه، لبنان،کوباو...زیربال وپرخودمون میگرفتیم.پرتغال،بالاخره این میوه هم حرف زد.آخه کجای دنیامیوه حق اظهارنظرداره؟سنگاپور،این کشور خیرسرش جزوسازمان کنفرانس سران اسلامی هستش بعدازپشت به ماخنجرزد.آدم هرچی میکشه ازخودی میکشه. بلژیک،اینم معلوم بود که بامابده.اگه گفتین چرا؟چندماه پیش که غلامعلی جون مامیره بلژیک این رییس مجلس اوناکه یک زن بود دستشوبرای کمک درازمیکنه.این نقشه بود چون پشت پرده عوامل موسادوسیاه منتظربودن که این دست اونوبگیره واون عکس روسراسردنیامخابره کنن.غلامعلی ماچون خیلی تیزه می فهمه واین نقشه ی امپریالیزم لو میره.غلامعلی دست اون زنیکه ی هرجایی وهمه جاخواب رو پس میزنه.اون کینه ازاون موقع تاحالادرخاطراونامونده برای همین موافق انداختن توصندوق.رای منظورم بود.

این بیست ودوتاکشورمخالف ایران هستن.وسریعن بایدازروی نقشه ی گیتاشناسی پاک شوند.چطور؟آهان ماباید اورانیوم هارودر مایکروفرگذاشته تاسریع ترغنی بشه بعدباهاش بمب بسازیم وباآن بمب هاخاک این بیست ودوکشور رو به توبره بکشیم.

درهمین جااز زحمات بی دریغ سفیر و،زن سفیر ونزوئلادرآژانس بین الملی هسته ایی تشکر کرده وتوفیق روزافزون برایشان خواستاریم.دعای یک میلیاردمسلمان بدرقه ی راهشان.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 2:45  توسط آقاگل  | 

سلام برهمه ی شماچند روزی بود پیدامیدا نبودم.مشکلی برام پیش نیومده بود فقط صدام مثل جوجه خروس گرفته بود.نمی دونم چراهرکاری میکردم دستم به نوشتن نمی رفت.الله اعلم.

من نمی خوام که خاطره براتون بگم.چون مبحث مهمی پیش اومده واون هم مسئله ساده ی هسته ایی هستش که دُوَل اروپایی وآمریکا یکم گندش کردن.قضیه خیلی سادست ولی اونادارن لقمه رو دور گردنشون می پیچونن.ما درچند نقطه ی ایران دستگاه های غنی سازی داریم که فقط برای کشاورزی هست.نمونه ی مثال بگم کشاورزی مرزعه ی قارچ داره اورانیوم غنی شده به قارچاش میده قارچ بیست گرمی میشه دوکیلو. باغداری باغ شفتالو داره اورانیوم غنی شده بهش میزنه شفتالو دویست گرمی میشه سه کیلو.کشور ایران انرژی هسته ای رو فقط وفقط تاکید میکنم فقط برای مصارف صنعتی می خواد. دُوَل خارجی فکر کردن که ایران ازانرژی هسته ایی می خواد استفاده ی سو بکنه وبااون بمب هسته ایی بسازه وبعد به کشورای دیگه تجاوزکنه.البته من فکر میکنم(بنده ذره ایی بیش در،دنیای سیاست نیستم) که سیاسیون کشورهم می دانند که دُوَل خارجی فکر نمی کنند بلکه مطمئن هستن که ما می خواهیم بمب هسته ایی درست کنیم.حالا گیرم که مامی خواهیم بمب هسته ایی درست کنیم وبا تخفیف ویژه آن رابه کشورهادوست خود مانند کره ی شمالی،لیبی،فلسطین و... (ازاین دوستان زیادداریم)بدهیم.به شماچه ربطی داره؟اختیار مملکت خودمون روهم نداریم؟اصلاما بمب هسته ایی می سازیم نه یکی نه صد تا بلکه میلیاردها بمب هسته ایی وباطعم های گوناگون.به امید یزدان هم اولیشو به کاخ سفید میزنیم تا اون کاخ شیطانی سر اون بوش...خراب بشه.بعدیشم توسر تونی بلر وحزب کارگرش می زنیم.وبقیه روهم توسر کسای دیگه بمب هسته ایی حق ماست(بافراورده های لبنی اشتباه نگیرید) درسر درتمام خانه ها همراه باپرچم کشور عزیزمان یدونه سایت پرتاب بمب هسته ای هم باید باشه.بمب هسته ایی باید در جامعه فراگیر بشه.درکتب درسی ابتدایی هم باید بیاد طوری که دانش اموز کلاس پنجم دبستان که می خواد بره در راهنمایی اسم نویسی کنه مدیر مدرسه ی راهنمایی باید امتحان عملی ساخت بمب هسته ایی بگیره.اگه ساخت وبا موفقیت برهدف نشست او روثبت نام کنه.اگه هم نتونست که ازنوباید مقطع پیش دبستانی روشروع کنه.

درآخر می گویم که بمب هسته ایی حق ماست وبرای پاسداری ازحق خود ازهیچ اقدام ابلهانه ایی کوتاهی نخواهیم کرد.

این نوشته درجمعه1مهرماه سال یک هزاروسیصدوهشتادوچهارخورشیدی نوشته شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 2:43  توسط آقاگل  | 

سلام برشماعزیزان

امیدوارم که همواره وهمیشه خوب باشید.

امروزدوشنبه21شهریورهزاروسیصدوهشتادوچهارخورشیدی است ومن می خواهم وقایع دیروزروتعریف کنم.

من چون شبهامثل نگهبان پست بیدارهستم وساعت وپنج وخورده ایی شیش می خوابم موقع بیدارشدن یکی بایدنازمنو بکشه یااینکه به مرورزمان حالم سرجاش بیاد.چون نازکش ندارم همیشه به روش دوم ازرختخواب بیرون میام.ساعت9بیدارشدم. رفتم سراغ سماورویه چایی دبش دوقندنشان ریختم.داشتم باقروفرصبحانه می خوردم که تلویزیون روگرفتم روشن کردم. یکشنبه مصادف بودباحوادث11سپتامبر.خداییش خیلی حال میدادهم زمان که لقمه میرفت تودهنم هواپیماهاهم میرفتن داخل برج ها.تودلم یه فتبارک الله احسن الخالقین گفتم.آخرخدا چه خلق کرده؟خودش هم انگشت به دهن حیران مونده که این انسان چه موجودی هست!گفتم:یاشاسین بن لادن خداقوت هرجاهستی فی امان الله باشی.اگه یباریارو،یاورخواستی روکمک من حساب قرض الحسنه بازکن.صبحانه روخوردم ورفتم دنبال کاروزندگی.رفتم داخل یکی ازاین اداره های مسخره. کارم فقط گیریدونه امضابود.ازشواهدپیدابودکه امروزم کارم راه نمی افته.گفتم:پسرانرژی بزارهمین امروزکارتو راه بنداز.سرموانداختم مثل...رفتم داخل آبدارخونه.به اون قهوه چی گفتم:مشتی خوب ایسی؟(مشتی خوبی؟)گفتش:اَنفس بوجوربیزیرکونه(نفس بالا پایین می کنه)بهش گفتم:فلانی ساعت چندمیاد؟گفت:الان تواتاقشه.(درصورتی که منشی گفته بود:احتمال داره امروزنیان)

تودلم گفتم:ای دختره ی...به آبدارچی گفتم:این منشی چه جوردختری هستش؟گفت چی بود؟گفتم:همین جوری ازش خوشم اومده.انگارکه دکمه اینترکامپیوتر رو،زده باشی شروع کرد به  بیرون ریختن اطلاعات.تمام زرتو،پرتشو ریخت بیرون.داشتم میومدم بیرون یه برگ سبز درویش نشان بهش دادم گفتم:اینم پول چایی.رفتم پیش منشی بهش گفتم:آقای فلانی تشریف نیاوردن؟گفت:به شماگفتم که احتمال داره ایشون نیان.گفتم: صبرمی کنم شاید اومدن.ازاون انکار،ازمن اصرار.بحث روکشیدم به سمت ازدواج وشوهر و دختر خوب وازاین چیز میزا.یطوری حرف زدم که دختره فکرکرد الانه که بهش بگم:زن من میشی؟

بعدازکلی مخ زنی دختره گفت:شمانیم ساعت بمن وقت بدین ببینم می تونم برای شماکاری بکنم!منم برای اینکه دختره خراب نشه(ازاون خرابانه)گفتم:پس من میرم برمی گردم.وقتی اومدم دیدم که کاراهمه راست وریست شده.یکم برام خالی بست که به نیابت آقای فلانی امضاکرده وازاین خضع بلات.مدارک روگرفتم مثل آدم های جنتلمن ازش خداحافظی کردم وگفتم:به امید دیدار مجددشما.فکرکنم دختره تاصبح نخوابید.رفتم محل کارخودم دیدم کاری باری نیست.نشستم پشت کامپیوتر وشروع کردم به چتیدن.یه دخترجلف لاهیجانی(خودش میگه بچه رشتم وچند ساله که تولاهیجان زندگی می کنم.ولی من می دونم که خالی می بنده.چون لاهیجانی ها خسیسن روش نمیشه بگه من لاهیجانیم)هستش که باهم کل کل داریم همدیگه رواذیتم می کنیم.یکم مثل گاوها شاخ به شاخ شدیم.بعد من دیگه رفتم به دوستام سربزنم.می خواستم ببینم که آب ویونجه شون میزان هست یانه؟

ساعت حول وحوش7یکی ازبچه هازنگ زدکه امروزتولد میلاد هستش چی بکنیم؟منم گفتم:چف من چه می دونم!قرار شد10 نفری بریم خونشون وخیرسرمون ذوق زدش کنیم.کیک،شیرینی ومیوه روخریدیم که بیشتر ازاین،لشکرمابرای خانوادش مزاحمت ایجاد نکنه.اصطلاحاخوراک خودمونوبرده بودیم.ساعت8:30جلوی خونشون بودیم.زنگ زدم.به بچه هاگفتم:یجوری لشتونوقائم کنین که معلوم نشین.خواهرش ازپشت اف اف گفت:کیه؟منم گفتم:لولو.خواهرش گفت:آخه شماچرامثل آدم حرف نمی زنین؟ درو بازکرد منم مثل تکاورای ارتش به بچه هاعلامت دادم بیایین. خونشون آپارتمانیه.درواحدو که بازکردن یکدفعه بامشت نره خر مواجه شدن.اگه اشتباه نکرده باشم فکرکنم چند درجه ایی فشارشون افتاد.رفتیم تودیدیدم بَه بَه مهمون دارن.پدر رفیقم بما گفت:به خانمم گفتم که رفیقای میلاد رودعوت کن.گفت:اونا تاریخ تولدشونمی دونن اگه نگیم متوجه نمی شن.مادره شده بود عین برج زهرمار.پدره هم توفلان جاش عروسی باآتیش بازی روباهم گرفته بود.چون مادررفیقمون فامیلای خودشودعوت کرده بودباهم تصمیم گرفتیم که زود سنگرهاروول نکنیم.اونقدرمی مونیم که تااول فامیلای اونابرن.فامیلای میلاداکثرادختربودن برای همین پدراشون برای اینکه یبارمامخ دختراشونو نزنیم شام نخورده فلنگو بستن رفتن.گفتم:جان پس شام بمامیرسه.ماهم وسایلمونوروکردیم.یدونه تشت(لگن)یدونه سینی مسی.شروع کردیم به بزنوبکوب.مادره ازبس عصبی شده بود که گفت:خانم جون زنگ زدمن برم ببینم چشه؟مادره که رفت پدره پرید وسط میدان رقص،رقص قیامت.حالایکی بایداونوکنترل می کرد.انگارکه غول چراغ جادورودیده بود.برگشت بماگفت:اون دوربین روخاموش کنین من یچیزی بهتون بگم.گفت:مرده شوراین فامیلای مادر میلادروببره.همشون الکی کلاس میزارن.انگارنه،انگارباباشون گوسفنداش روفروخته بوداومد شهر.الان اونابرای من کلاس میزارن.برگشت به دختراش گفت:شمااینجا وایستادین این پسراناراحتن بلندشین برین خونه خانم جون.دختراباناراحتی رفتن.دلم براشون سوخت.می خواستم بغلشون کنم بگم:آخی گریه نکنین بزرگ می شین یادتون میره.به رفیقم گفتم:امیر بپرازتوماشین اون امانتی هاروبیار.میلاد گفت:راضی به زحمت نبودم همین که ماروازدست فامیلای مادرم نجات دادین بهترین کادوهستش.امیر اومد ولی بی کادوچون تودستش6تاقوطی ودکابود.گفتم:ایناروتوماشین گذاشته بودم برای وقت مبادا.اگه موقعیت استراتژی خوب بود مثل برگ آس رو کنیم.شیطان بازیم بازگل کرد.یه قوطی برای پدرمیلادگذاشتم کنار.تودلم گفتم:من یکی بایدسوژه یک ماه خنده روامشب پیداکنم.انقدربهش ودکا دادیم که مست وپاتیل فرستادیمش رومنبر.گفت:آقامنی که50سال سنمه این دخترارومی بینم خودمونمی تونم کنترل کنم.آخه شما چه جوری خودتونوکنترل می کنین؟من بازاگه آمپرم بالابزنه یجوری خالیش می کنم.دلم برای شمامی سوزه. بعدشم زدبه صحرای کربلاکه:آقامن پنجشنبه می رفتیم تهران. می رفتیم کاباره های لاله زاراونجایه دل سیر مشروب می خوردیم.بعد می رفتیم یقه ی یکی رومی گرفتیم دیگه برو،که رفتیم.(اگه سریال دایی جان ناپلئون رودیده باشین منظور پدرمیلاد سانفرانسیسکو بود.)فکرمی کنین این همه کارها چقدرهزینه برمی داشت؟خداشاهده با200تومن میرفتم باز10تومن توجیبم می موند.تاساعت1شب دختر رفت،اومد. خداییش کلی چیز خوب یادمون داد.ازدکترابهتر توضیح می داد. واقعا تجربه چیزه خوبیه.اینجاست که آدم متوجه می شه که فرق کسی که چندتاپیرهن پاره کرده بامنی که اصلاپیرهن پاره نکردم درچیه.خونه روکه حسابی به گندکشیدیم گفتیم:نخود، نخود هرکه رود،خانه ی خود.ساعت نزدیک دورسیدم خونه. نمی دونم چرااین شکم من مثل چای ویل هرچی توش میریزی پرنمیشه.رفتم سریخچال شروع کردم به دید زدن.ازنوع یه تریپ دیگه نشستم خوردم.بعد نزدیکای3رفتم یکم بچتم.دیدم چشام بازنمیشه.رفتم تورختخواب ازبس که شکم پربود هرطرف برمی گشتم غذام میومدتودهنم.ای خدامنومرگ بده.تاصبح تورختخواب حرکات ژیمناستیک اجراکردم.ازپشک واروگرفته تا سوکوهارای باز.نمی دونم چطور خوابم برد!

خدانگه دارتون باشه

به امید دیدار

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 2:3  توسط آقاگل  | 

سلام علیکم امیدوارم حال همه ی شماخوب باشه.

چندروزی سرم حسابی ترافیک داشت.این زن وبچه مگه میزارن آدم راحت به کاروبارش برسه.ازمن به شماپسرانصیحت دوردخترجماعت رویه خط قرمزفسفری بکشین واگه نزدیکش شدین به دوستاتون بگین که باآجربزنن توسرتون که یباراغفال نشین.

امروزبزنم به سمت سیاست امیدوارم که خوشتون بیاد.

من هر روز،روزنامه روبایدبخونم.حالا چه ورزشی،چه سیاسی وچه روزنامه هایی که فقط بدردشیشه پاک کردن می خورن مثل...منظورموکه متوجه شدین.

میرم سراصل مطلب

شماروزنامه می خونین اونم ازنوع سیاسی؟

درخبرها اومده که یاسر عرفات عزیز رهبر حکومت خودگردان فلسطین براثربیماری ایدز مُرد.بی ناموسی ازاین بیشتر؟!این شایعه ایی بیش نیست که اون شارون خواهر مادر...(هرفحشی که دوست دارین بگین)راه انداخته.مگرمیشود آن چریک پیر ایدزداشته باشد؟آن عبدالله (بنده خدا)چراباید ایدزبگیرد؟اینها ازمسائل لاینحل ریاضی هم مهم تراست نباید به این سادگی ازکنارش گذشت.

من میدونم الان مردم فلسطین چی میکشن.اگه به شمابگن باباتون ازبیماری ایدز مرده چیکارمی کنین؟الان مردم فلسطین باید به خیابان هاریخته وتمام اقوام مونث آریل شارون ورییس موساد روبالای داربفرستن.

یک درهزار روم به موال اگه این شایعه حقیقت داشته باشه چیکارباید کرد؟

من که میدونم این شایعه هستش ولی فرض محال که محال نیست.

یاسر در،دوصورت ایدزی شده یا فاعل بوده یامفعول(امیدوارم که دستورزبانتون خوب باشه وبدونین چی میگم)درهردوصورتش خیلی بده.طبق گفته های دکتران متخصص بیمار ایدز دوره پنهانش بین 18تا20سال طول میکشه.یاسر داستان ما وقتی مردهشتادو اندی (اندی منظورم اون خواننده بی شخصیت نیست)سنش بود.اگه بیست سال پیش ایدزی شده باشه یعنی اون موقع شصت وخورده ایی سنش بوده.من می خواهم بدانم اگر مفعول بوده خاک برسراون فاعل که به این چریک پیر رحم نکرد.آخه یعنی توی اون فلسطین ازاون بوقلمون آدم قشنگ ترنبود؟ من مطمئنم که اون فاعل روموسادبی همه چیزفرستاده بود.تا آبروی اون چریک روببره وباآبروی چندین سالش بازی بازی کنه.

خب اگه فاعل یاسر بوده چی؟خب معلومه که آبگرمکن این چریک پیر مثل ساعت کارمی کرده ودرسنین پیری هم دست از هیز بازی ورنمی داشته.من بازهم میگم که اون مفعول روهم موساد فرستاده بود.احتمالا اسم مفعول هم کاترین بوده وازبلوک شرق اومده بود.من می خواهم بگویم خانم کاترین شماکه الان درسنین میان سالی هستی احساس شرم نمی کنی که باآبروی پدرتمام فلسطینی هابازی کردی؟الهی پدرت سوزاک بگیره تاجلوی چشات ذره ذره آب بشه وازدست توهم کاری برنیاد.آخه اون موسادچقدربهت پول میدادکه این عمل بی ناموسی روانجام دادی؟پول می خواستی؟می رفتی کمیته امداد می گفتی من بی پولم اوناهم بهت پول میدادن.

الان اگه یاسرعزیزمون ویروس قوی شده روگرفته باشه چی خاکی توسرمون بریزیم؟ویروس قوی شده ویروسی هستش که بین شش ماه تادوسال دهن طرف... می کنه.این دیگه خیلی بی ناموسی.یعنی یاسر درهشتادسالگی مفعول یافاعل بوده؟

خدایا این افکارپلید روازذهن این بنده نادانت بیرون بکش.

من ازفرط ناراحتی حرفی برای گفتن ندارم.تابرنامه ی بعد خدانگه دارتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 1:53  توسط آقاگل  | 

سلام من بازاومدم

امروزچهار شنبه16شهریورهشتادوچهار خورشیدی است.

این مطلب،مال روز قبل هست.

الهی به امید تو(اتوبوس تعاونی15به رانندگی کامی راه افتاد)

صبح ساعت 9بیدارشدم.یعنی بیدارم کردن.مرتیکه بی شعورشماره رواشتباه گرفته بود بعدزورمی کرد که من رفیق جعفر هستم وجعفر ازترس طلبکار گوشی روبمن داده.روز روبافحش و فحش کاری شروع کردم.اومدم ازنوع بخوابم که دیگه خوابم مثل کبوترخونین بال پرکشید وپرید.گفتم خب پاشم یه چیزی تورگم تزریق کنم.(فکرهای ناجورنکنیدمن چایی شیرین تزریق می کنم)یدفعه مثل این زنهای پابه ماه هوس پنیرلیقوان کردم.گفتم:من اگه امروزپنیرلیقوان نخورم بچم سقط میشه. رفتم پنیر بگیرم گفتم:خب پنیر لیقوان با نون سنگک می چسبه. رفتم شهرک گلها 1سنگک بریان خریدم.رفتم پیش خواربارفروش محلمون.بقال ما،یه پیرمرد هستش اگه اینو ببرین دایره های بدنش غیرقابل شمارشه.یعنی اگه ازخدابزرگ ترنباشه کوچیک ترهم نیست.گفتم:شاپورآقا100گرم ازاون پنیر لیقوان به اصطلاح تبریزیتو بمن بده.گفت:کامی خان بامنم ازاین حرفا داری؟من جنسام همه اصله!حالاچندنفرهم بودن گفتم:یکی شماراست میگی یکی هم چوپان دروغگو.اینوکه گفتم انگاربرق چندمیلیون ولت بهش وصل کردن.شوکه شد بنده خدافکرکنم تاآخرشب توشوک عصبی بود.پنیرو دادیه تیکه روزنامه هم باهاش بود.اومدم روزنامه روباز کردم دیدم صفحه حوادث روزقبل هست.صبحانه روخوردم رفتم سر وقت روزنامه.یه مطلب نوشته بود وقتی من اونوخوندم1ساعت ازخنده فرش روگازگرفتم.

مطلب این بود:داماد خانواده ایی درقائم شهر مازندران خواهر زنش رابه قتل رساند.حالا تااینجاش درسته بعدش جالبه.مقتول یک نوزادبود که داماد هنگام بازی باهاش بچه روپرتاب می کنه آسمان بعدنمی تونه بچه روبگیره(مغزش به دستش فرمان نداد)ونوزادبامغرمیادروسرامیک.من که دل ندارم تا ناراحت بشم ولی ازخنده به مرزانفجار رسیدم اگه یکم دیگه می خندیدم انفجاری شدیدترازبمب هسته ایی رخ میداد.حالامن میخوام این ماجرارو توضیح بدم که چطوراین نوزاد توسط شوهرخواهرش کنترل نشد.من اسم داماد رومیزارم جوات ودختر کلثوم

جوات مثل همیشه ازخواب بیدارمیشه.داشت به آینده خودش وکلثوم فکرمی کردکه ناگهان مهمون ناخونده میاد.مهمان کسی نیست جزشیطان.جوات:شیطان چه خبر؟کجایی؟پیدانیستی؟ بمن سرنمی زنی!من کارم لنگه یکم بهت احتیاج دارم.شیطان: جوات جونی سرم خیلی شلوغه.جوات:چرا؟شیطان:میرم کلاس تقویتی.جوات:منوگرفتی؟توروبه چی کلاس تقویتی؟شیطان: جوات جونی این مردم کارشون ازمنم بهتره من پیششون کم آوردم کارشون حرف نداره بعضی وقتا کارایی می کنن که خداهم می مونه که این موجودو من خلق کردم؟جوات:حالاشیطان بامن چیکارداری؟شیطان:خاک براون سرت آبروت همه جارفته همه مسخرت می کنن میگن:پدرزن جوات عجب آدم بدشلواریه با55سال سن بازم بچه کاشته.خداییش من باعزراییل هرچی می خواهیم جلوی رشد جمعیت روبگیریم امثال پدرزن تو نمی زارن.جوات:راست میگی منو کلثوم که میریم بیرون،کلثوم خواهرش رو هم میاره.هرکی می بینه میگه:عجب بچه ی نازی دارین شما!آقاجوات مراسم عروسی نگرفته بچه روآوردی معلومه خیلی عجله داری!بالاخره شیطان جونی مضحکه خاص وعام شدم.شیطان:جوات جان کاری باری نداری؟من برم کلاس دیرم میشه.جوات:بروعزیزم داغ دل من روتازه کردی.

جوات راه میافته میره بسمت خونه کلثوم.می بینه همه هستن. اون بچه هم داشت نق میزد.پدرزنش هم می گفت:خانم جان بیااین تخم سگ روساکت کن.من حالا می خواستم برای این یه خواهریابرادرکوچیک ترهم بیارم.این کاراش نمیزاره که من بچه ی دیگه هم بکارم.جوات برای اینکه خودی نشون بده میگه:پدرزن جان بچه روبدین بمن ساکتش کنم.شماراحت بکارت برس.پدرزنه بچه رومیده بهش.دادن همان،بچه رفتن آسمان همان،بامخ آمدن پایین وسکوت همیشگی همان.عامل اصلی این جنایت خانوادگی شخص شخیص پدرزن هستش.چون اگه نمی گفت:تخم سگ چراهی نق نق می کنه،حس خودشیرینی جوات هم تکان نمی خورد واین دختربچه20سال بعدمیرفت خانه بخت.

تاغروب از فرط خنده نمی تونستم کاری کنم.غروب رفیقم امین زنگ زد گفت:کامی فرداتولد دوس دخترمه می خوام براش کادو بخرم میایی؟گفتم:باشه سگ خورد بریم.رفتم پیش امین به امین گفتم:امین10مترزنجیر بخر خیلی هم بکارش میاد.امین گفت:چرتوپرت چرامی گی زنجیر برای چی؟گفتم:آخه اون کدوم دیوانه زنجیری هستش که باتودوست شده؟گفت:بیابریم مسخره.گفتم:امین براش لباس زیربخر.گفت:برای چی؟گفتم: آهان اون مجبور بهت نشون بده که ازهدیه توخوشحال شده برای همین یه دورمثل مانکن هامیادجلوت رژه میره.توهم میگیرش وباقی ماجراروشماحدس بزن.گفت:کثافت خیلی بی شعوری من هیچ چشمی بهش ندارم اون مثل خواهرمه. گفتم:توکی برای خواهرت کادوخریدی که این باردومت باشه؟ گفت:ول کن بیابریم تویکی آدم بشونیستی!رفتیم خیابون مطهری براش لباس بخریم.گفتم:امین تواگه چشمی بهش نداری چطورسایزلباسشو داری؟گفت:بی شرف شروع نکن اصلا من 10بارزمین زدمش توچی می گی؟گفتم:همینومی خواستم بدونم که فهمیدم.پس بریم لباس بخریم.رفتیم تویه بوتیک دیدیم همه ی مشتریاش زنن.تااومدیم دهن بازکنیم یه زن میانسال اونجا بود گفت:وا چه پر روح خجالت نمی کشین اومدین اینجا؟منومی بینی گفتم:ببخشید خانم بزرگ اینجاننوشته بود مجلس زنانه هستش.اومدیم بیرون گفتم:امین ازخیرلباس بگذر من میدونم امشب بایدبریم توامربه معروف بخوابیم.من دارم میرم. گفت:منم به همین نتیجه رسیدم.داشتم فکرمی کردم براش طلا بخرم.گفتم:خاک برسرت وایساعقدت بشه بعد بزارپالان روبندازه رو دوشت.رفتیم توی طلافروشی ازانگشتر1ملیونی شروع کردیم بعدانگشتر نخردیم.رفتیم برای دختره عروسک خریدیم.گفتم:امین ازلباس به عروسک رسیدیم اگه ازعروسک شروع می کردیم به کجامی رسیدیم؟ساعت10وخوردی رسیدم خونه.رفتم سر قابلمه ها دیدم مملو ازهوا.رفتم به مادرم گفتم:شام نداریم؟گفت:شام برسر یزید خراب شد!گفتم:خیلی ممنون(همه ازمن می ترسن من ازمادرم)دیدم بابام یه چشمک بمن زد گفت:منم شام نخوردم بریم بیرون؟گفتم:نیکی وپرسش. بریم.مامانم گفت:کجا؟بابام گفت:برم مغازه یچیزی جاگذاشتم منوکامی بریم الان میاییم.مامانم گفت:پس منم میام.گفتم: مادوتاپدروپسر داریم میریم شام بخوریم خداحافظ.بابام گفت:این دهن توکی می خواددرست بشه؟باهزارجان کندن رفتیم بیرون شام بخوریم.ازرستوران اومدیم بیرون بابام گفت:بریم بیلیارد. گفتم:بریم هستم اسیدی. تاساعت1شب بیلیارد زدیمو اومدیم خونه.مادرم گفت:گل بود به سبزه نیست آراسته شد.این بچه باباشوهم خراب کرد.من برای اینکه ازترکشابدورباشم پریدم تواتاق.رایانه روروشن کردم.طبق معمول هرشب،چت کردن وسرکارگذاشتن دیگران پایان بخش روزمنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 1:50  توسط آقاگل  | 

سلام بر همه ی شما

امروز3شنبه 15/6/1384 هستش ومن می خوام حوادث روز دوشنبه 14/6/1384روبرای شما تعریف کنم.امیدوارم خوشتون بیاد.

ساعت9صبح مثل آدم هایی که برق10000ولت به هشون وصل شده ازخواب پریدم.نزدیک به نیم ساعت شوکه بودم.من کی هستم؟من کجاهستم؟ساعت9:30فهمیدم کامی هستم درایران زندگی می کنم وبچه ی آخرخانواده هستم.رفتم آشپز خونه یه لیوان آب خوردم ورفتم دستشویی.تا اومدم یه لقمه صبحانه کوفت کنم رفیقم زنگ زد.سام بود.گفت:کامی صبح دل انگیز تابستانیت بخیر.گفتم:مرده شورتوروببره بااون صبح دل انگیزت الان چه وقت زنگ زدنه منوازخواب بیدار کردی تومگه آدم نیستی؟!خوشت میاد منم توروازخواب بیدارکنم؟درصورتی که من بیداربودم وداشتم صبحانه می خوردم.بعضی وقت هاباید سر مردم منت بزاری.سام گفت:کامی معذرت،ببخشید،غلط کردم خوبه؟گفتم:الان شدی پسر خوب این درسته.گفتم:سام چه مرگته کله سحرزنگ زدی؟گفت:می خوام برم بیرون شهر،اگه کارنداری توهم بیا!گفتم:نیم ساعت صبرکن من برنامه هام رونگاه کنم اگه جا خالی بود باشه.(درصورتی که من الاف وبیکار بودم الکی براش کلاس گذاشتم)گفتم:سام کاراموردیف کردم بیا بریم.بااون206لگنش اومد دنبالم.گفتم:سام کجا می خواهی بری؟گفت:میریم لنگرود،یدونه تراول چک تاریخ مصرف گذشته دارم باید برم همون شعبه عوضش کنم.بالاخره راه افتادیم.مثل این جوات ها ضبط ماشین روبلندکرده بودیم سام هم مثل مایکل شوماخرداشت رانندگی میکرد.صدوچهل پنجاتا داشتیم میرفتیم که نزدیکای لاهیجان یدفعه یه ماموربااون ماهی تابش که روش نوشته بود ایست پرید جلومون.سام فرمان نداده بود زده بودیمش مثل یه برنج شفته می چسبوندیمش به دیوار.اومدیم پایین گفتم:سرکارچی شده؟گفت:25کیلومتر سرعت غیرمجازداشتی.گفتم:سرکاربخاطر25کیلومترنزدیک بود هم خودتوبه کشتن بدی هم ماروبد بخت کنی!فکرنکردی الان این ماشین میزنه بمن منو مثل بادکنک می ترکونه؟گفت:راست می گیا تقصیراون سرهنگ فلان فلان شده ی دیگه توماشین نشسته منو می ندازه جلو، ماشینم منومیزنه دیگه.گفتم:الان اگه می مُردی می گفتن شهید فلانی دیگه نمی گفتن که بخاطر25کیلومترپریده جلوی ماشین.بعدشم مارومی بردن دادگاه می گفتن:شمایه مامورشریف روشهید کردین باید برین زندان.یدفعه سرکارگفت:دیگه گیردادیا من یه غلطی کردم دیگه.بروپیش سرهنگ کارتون داره.بالاخره من وسام تلق وتلق رفتیم پیش سرهنگ.به سام گفتم:سام خفه خون میگیری حرف نمی زنیا فهمیدی؟گفت:باشه خفه میشم.رفتم پیش سرهنگ.توبنز نیروی انتظامی نشسته بود.یجوری لم داده بود که انگارماشین روازخونه باباش آورده.پنجره روزدم.شیشه روآورد پایین.گفتم:چاکرجناب سرهنگ فلانی.گفت:اسم منوازکجامی دونی؟گفتم: جناب سرهنگ من به شماارادت دارم من پسر فلانی هستم(اینا همش کشک بود.من اتیکتشودیدم اسمشو فهمیدم یکم براش خالی بستم)گفت:تی پر خوب ایسه؟پیدامیدانیه؟(بابات خوب هست؟پیداش نیست؟)تودلم گفتم:ای مرده شور ببرتت یااین خیلی هالو یامن خیلی زرنگم؟گفتم:جناب سرهنگ ماروبرای چی نگه داشتین؟گفت:سرعت غیرمجازداشتین.گفتم:جناب سرهنگ شما که می پرامرانان نمک بوخوردیدی شماهم امراگیر دی هیدی؟(شماکه باپدرمن نان ونمک خوردی شما هم به ماگیر میدی؟)گفت:برارزایی مرابی سیم بزایدی که اَماشین اَپلاک اَمرایَ جریمه بوکون(برادرزاده ایی برای من بی سیم زدن که این ماشین بااین پلاک رو جریمه کن)گفتم:سرهنگ حالاایتاطوری انَ ماست مالی بوکون ده بی خیال بوگواَماشینَ نیدم(حالایه طوری ماست مالیش کن بی خیال بگو این ماشین روندیدم)بالاخره چانه زدن من،دلیل های قانونی اون،سرهنگ گفت:حالاچون تومی برارزایی دوهیزارتومن جریمه فَدن.منم اویَ گم ازمی جلوردبوستیدی اشان سرعت قانونی بو منم اشَانَ الکی جریمه بوکودم(چون توبرادرزاده ی منی دوهزارتومن جریمه بده.منم اونجا میگم سرعتشون درست بود.منم الکی جریمشون کردم)ولی وقتی دفترچه نرخ جریمه هارونشون دادگفت:خدایی شیمی جریمه بیست هزارتومن به بوجور هم سرعت داشتیدی هم کمربندنزه بیدی(جریمه شمابیست هزارتومن به بالاست چون هم سرعت داشتین هم کمربند نزده بودین)بالاخره خداحافظی کردیم و راه افتادیم.رفیقم سام بمن گفت:کامی بابات چه رفیق باحالی داره؟گفتم:بی شعور من باراول بوداینومی دیدم خالی بستم گرفت.بهت می گم خفه خون بگیربرای همین موقع هاست.گفت:جان من شوخی نکن یعنی تواینونمی شناختی؟گفتم:من به سرهنگ راهنمایی رانندگی لاهیجان چیکاردارم؟من لشم رشت افتاده!گفت:پسرتوشیطانم درس میدی.رسیدیم لنگرود کلی گشتیم تابانک موردنظروپیداکنیم.سام رفت توبانک منم رفتم یه روزنامه شرق بگیرم.توروزنامه نوشته بود مش غلامعلی حدادعادل بخاطراینکه آمریکابهش روادیدنداده ناراحت شده ونشسته یه کنجی وگریه کرده.بعدازگریه زنگ زده به جرج بوش بهش گفت:دبلیوتوخیلی سوسول وبدجنس هستی چرامنو راه نمیدی؟من می خوام بیام نیویورک.من به غلامعلی عزیزم میگم که عزیزم الان آمریکا کانون بلایای طبیعی تومیری اونجاطوفان میاد بعدماتوروازدست میدیم.چون زوربن لادن به آمریکانمیرسه به خدازنگ زده گفتش:ای خدااگه منه بنی رودوست داری توآمریکابلابفرست.خداهم حرف بنی روگوش کردو کاترینارو فرستاد سراغ آمریکا.سام اومدو گفت:تراول روپاس کردم.گفتم:راستی چقدری بود،این تراولات؟گفت:کلاپنجاه هزارتومن.گفتم:پسرک گداصفت بخاطر50تومن پول منوالافت کردی؟اومدیم رشت.توراه بهش گفتم مواظب باش من دیگه فک وفامیل مامورندارم که رفع رجوع کنه.رسیدیم رشت.من اومدم خونه ساعت یک وخوردی بود.نشستم نهاروزدم تورگ.آدم برنج که می خوره باترشی پشت بندش حتما باید بگیره بخوابه.منم رفتم متکاموآوردم گرفتم زیرتلوزیون خوابیدم.اگه کسی اومد ببینه یکی اون زیرخوابیده دورتلویزیون روخط بکشه.تواتاق بخوابم خیالشون راحته میگیرن تلویزیون روزیادمی کنن.منم انگارسنگ روانداختی ته چاه تاسرموگذاشتم خوابیدم انگارصدساله که مُردم.ساعت5بیدارشدم.یه چایی باکلوچه زدم تورگ تاحواسم بیادسرجاش.ساعت نزدیک های7بودزدم بیرون رفتم کافی نت یکی ازبچه تایکم مفتی چت کنم.تا8خورده ایی اونجابودم.بعدزدم بیرون رفتم پیش بچه ها.داشتیم توخیابون پیاده می رفتیم ودخترمردم رودید میزدیم بعضی وقتاهم یه چیزی بارشون میکردیم که جو عوض بشه.خدایی آدم این دخترارومی بینه هوس...میزنه به سرش(من چون آدم دموکراتی هستم شمامی تونین تو نقطه چین هاهرچی دوست دارین بزاری)زبان قاصر ازبیان احساسات.این دخترها هوش ازسرآدم میبرن.منم بدچشم وهیزتا دخترمی بینم رعشم میگیره یکی بایدمنوجمع کنه.ساعت نزدیکای11بوداومدم خونه دیدم به به میمون داریم(همون مهمون)یه آشنایی داریم عشق بحث سیاسی داره.رفته بودرومنبرداشت نطق پیش ازدستورمیکرد.حرفش که تمام شد من گفتم:آقای فلانی همه روگفتی؟گفت:بله.گفتم:من چون ازاول بحث نبودم میشه ازنوع توضیح بدی؟یکم چپ چپ نگاه کرد وگفت:مارفتیم ازبابات بپرس.گفتم:آخه مطمئنم بابای منم متوجه نشده.تااینوگفتم زنش گفت:کامی خداازدهنت بشنوه این حرف که میزنه اونم ازنوع سیاسی هیشکی نمی فهمه!منم تودلم شروع کردم به ناخن زدن تودلم گفتم:یعنی میشه ایناامشب بزنن سروکله ی همدیگه روبشکنن؟مرده تاساعت1شب مخ ماروگذاشت توفرغون بابیل شروع کرد بهم زدن.ببینیداون چی بودکه مخ منو پیاده کرد!ساعت2رایانه رو،روشن کردم.شروع کردن به چت کردن بچه هاروسرکارگذاشتم.به یکی ازپسرا گفتم:مهدی من الان یه وب دخترگرفتم چه تیکه ایی پنجه آفتاب جنیفرلوپزبانیکول کیدمن بغلش بایدلنگ بندازن.اشک پسره دراومده بود کاربجایی رسیده بود که گفت:شام بهت میدم به دختره بگویه وب هم بمن بده.گفتم:نه تک خوری خیلی می چسبه.بنده خداهنوزهم سرکاره.یادباشه هزارتومن مزدشو بهش بدم.تاساعت6صبح چتیدم بعددیگه چشام بازنمیشد.مثل فیلم بایسیکل ران چوب کبریت گذاشته بودم که چشام بسته نشه.ولی اینقدرپلکام سنگین بودکه چوب کبریتا شکست.پریدم تو تخت وگرفتم مثل خرس گریزلی خوابیدم.

خدانگه دارتون مثل نمره 20 کلاس20باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 1:46  توسط آقاگل  | 

سلام

امروزیکشنبه 13/6/1384خورشیدی هستش

دیشب ساعت11شب مادربزرگم زنگ زد. گفت:پسر فرداکه سالگرده بابابزرگته الان بیااینجا شب اینجابمون صبح برودنبال کارها. چون می دونم آدم زیرکاردررویی هستی زود بیا کاربه توسپردن مثل نوشتن روقالب یخه.گفتم:ننه جان کوتاه بیاصبح من 7اونجام.من ساعت 1شب بایه دختر خوشگل تویاهوقراردارم.

مادربزرگم گفت:به حق چیزای ندیده ونشنیده یاهودیگه کجاست؟همه توجای باکلاس قرارمی زارن تو،تویاهو؟

بالاخره حرف من،حرف اون،زور مادربزرگم بمن چربید.من بدبختم مجبورشدم برم خونه ی مادربزرگه(جای مخمل وبرو بچه ها خالی)دخترمردم ازساعت1شب تا4صبح آن بود که من کی میام. ساعت3صبح داشتم خواب دخترکوچیکه پادشاه رومی دیدم که دیدم یکی بالاسرم میگه:پاشو پدرخوابو درآوردی.طبق معمول ننه بزرگم بالای سرم بود گفت:من باحاج آقافلانی صحبت کردم گفت:نوه تو بفرست بیادمیدان تره بار میوه هاروبگیره.گفتم:ننه جان آخه 3صبح حاجی خودش نیومده الان زنشو گرفته خوابیده تا اینو گفتم،گفت:پاشو خاک برسر بی ادب علی آباد،آبادشد اما اون دهن توآباد نشد!مجبورشدم شال وکلاه کنم برم میدان تره بار.رسیدم جلوی حجره حاجی به میرزاش گفتم:حاجی نامو(حاجی نیومد؟)میرزاگفت:الان خود زَناک ورجا خفته(الان پیش زنش گرفته خوابیده)تااینوگفت،ازخنده ترکیدم گفتم:ننه جان کویَ ایسایی تا اَ پسرکم بیگی علی آباد،آباد بوسته اما تی دهن آبادَ نوبوسته(ننه کجایی که به این پسره بگی علی آباد،آباد شد ولی دهن توآبادنشد)

ساعت6صبح دیدم حاجی داره تلق تلق میاد.تامنو دید گفت:حاج اوغلی الان چرااومدی؟الان که هنوزمیوه نیومده!گفتم:حاجی جان امی ننه بزرگ مرادیوانه بوکوده(حاجی جان ننه بزرگم دیوانم کرد)ساعت6:30میوه اومد.دیدم حاجی 8جعبه میوه روگذاشت کنار گفت:اینم سفارش شما.منو می بینی گفتم:حاجی مگه می خواهیم به یه لشکر میوه بدیم سرتهش 300نفرآدمه!

گفت:حاج خانم سفارش داد.منم تودلم گفتم:ای حاج خانم تویکی پدرپول بابابزرگو درمیاری. می دونم وقتی تومُردی یه پاپاسی هم به وراث نمی رسه.8تاجعبه روزدم توپراید فکستنی راه افتادم به سمت خونه.ساعت 7خورده ایی بودکه رسیدم خونه.تا اومدم ننه بزرگم گفت:بازبوشوبی الواطی تی آقاجان مراسمم خواهی کاربوکونی ترا تب گیره(بازرفته بودی الواطی؟تومراسم آقاجونت هم می خواهی کار کنی توروتب می گیره)گفتم:ننه جان اَن میوه سبزی نیه که کله سحربایه میوه 6صبح آوریدی(ننه جان این سبزی نیست که کله سحربیاد،میوه رو 6صبح میارن)اومدم یه صبحانه ی بخورم که عمم زنگ زد.گفت:پسر بیادنبالم. تودلم گفتم:اون شوهرت مگه ماشین نداره من مگه رانندتم؟!باکلی غرغررفتم خونه عمم.ازعمد موقع برگشتن یه جوری رانندگی کردم که اگه روبه قبله هم بیافته بامن جایی نمیاد.لایی کشیدم تیک آف کشیدم طوری شد که رسیدیم زنگ زد به بابام گفت:برارتی پسر مرا بوکوشت انم زاک توداری انگار خیابان پیست مسابقه می دیلَ باورده می دهن دورون(برادرپسرت منوکشت اینم بچه هست که توداری انگارکه خیابان پیست مسابقه ی براش،دل منوآوردتودهنم)

ننه بزرگم تا متوجه شد گفت:سگ و،که به زور ببری شکار پاچه صاحبشومیگیره.

ساعت شد8خورده ایی رفتیم خرید پریدو ازاین مسخره بازیا

ساعت11ننه بزرگم رفت توی مغازه که وسیله بخره منم زدم به چاک رفتم کافی نت نشستم موبایلمم گذاشتم رو ویبره راحت شروع کردم به چت کردن.اس ام اس دادم به موبایل عمم گفت سگ وکه به زورببری شکارهمینه دیگه حالا به آقازادتون بگین بیادیکم خرحمالی کنه.تاساعت1چت کردم بعد رفتم رستوران غذاخوردم گفتم:الان اگه برم خونه منو میزنن به سیخ رومنقل کبابم می کنن.رفتم خونه ی خودمون کسی نبود لباسمو عوض کردم یه دعاکردم(هرچندخداروقبول ندارم ولی بعضی وقتابرای خالی نبودن عریضه باید یکم دعا کرد)ساعت5رفتم خونه ننه بزرگم.تابابام ماشین روازدوردید بادست علامت داد برو که اوضاع خرابه.منم پوست کلفت،درکمال خونسردی اومدم یه بوغ مخصوص خودمم زدم.بابام گفت:پسر مگه بهت نگفتم بروالان دست هرکی بهت برسه پوستتو می کنه.دیدم ننه بزرگم اومد بیرون گفت:ذلیل مرده منوتوبازار می پیچونی توکی آدم میشی

یدونه خاک اندازپلاستیکی اون کناربود همونو حواله دادبرام منم مثل فیلم ماتریکس جاخالی دادم گفتم:ننه جان پیر شدی نشانه گیریت خراب شده برو صاف کاری دستات باچشاتو صاف کنن.تا اینوگفتم یه دفعه یکی ازپشت منوگرفت.تابرگشتم دیدم پسر عممه همون آقازاده،گفت:مامان بزرگ بیاگرفتمش زودبیا.گفتم: اَی آدم فروش اگه فکرکردی ارثی بهت میرسه کورخوندی چون ننه بزرگ همشوبه بادمیده برای ماوراث هیچی نمی مونه.گفتن همان اون جمع ازخنده منفجرشدن همان.ننه بزرگم گفت:من اگه تورو امروزنکشم آدم نیستم.منم گفتم:منوکه نمی تونی بکشی خیالت جمع.بابام گفت:پسر بیکاربشین مثلاسالگرده یکم کمترمسخره بازی دربیارمی دونم که تقاضای زیادی کردم ولی یکم بیکاربشین.ساعت6خورده ایی راه افتادیم به سمت قبرستان داشتم مهمان هاروسوارمی کردم گفتم:من ازاول بگم به غیرازدختر،کسی دیگه ایی روسوارنمی کنم فقط دختر اونم اگه زیربیست سال باشه خیلی بهتره.بالاخره رفتیم قبرستان. کنارقبر مَردهابه ردیف وایساده بودن منم خودمو انداختم بین اونا.یه شوهرعمه دارم این که اگه خندش بگیره تا2ساعت خودشونمی تونه کنترل کنه.برای اجرای افکارشیطانیم اون بهترین کس بود.رفتم پیشش گفتم:آقای نوروزی خیلی مخلصم شوهرعمه فقط تو.گفت:کامی جان بیاکنارم وایسا یکم باهم صحبت کنیم.منم ازخداخواسته گفتم:این چه حرفیه آقای نوروزی من تا شب پیشت می مونم هرکی مادوتارونمی تونه ببینه یاشب می میره یاروز.عمه ی من بهش گفت:پیش این جانور واینسا برویجای دیگه!شوهرعمه ی منم گفت:خانم این چه حرفیه پسر به این خوبی اگه اینم مثل بقیه همش توخودش بود پسرخوبی می شد؟عمم گفت:خواهی ازسخنم پند گیر خواهی ککتم نگزد من گفتم.شوهر عمم گفت:کامی اینانمی دونم چه پدرکشتگی باتودارن هی پشت سرت حرف می زنن من تورومی شناسم  توآقایی.منم تودلم می گفتم:یک بلایی سرت من الان بیارم که ازدوفرسنگی منوببینی راه خودتو کج کنی.

مداح شروع کرد به مداحی همه ی زناهم شروع کردن به گریه گفتم:کامی الان بهترین موقع برای اجرای افکارشیطانیت هست.

مداح داشت از وصف پدرمی گفت که متوجه شدم زیپ شلوارش تا نصفه بازه یه چیز سفیدم یکم ازش زده بیرون. متوجه شدم توی گرمامرده پیژامه پوشیده گفتم الان نقشمواجرامی کنم. به شوهر عمم گفتم:آقای نوروزی این مداح زیپش بازه پیژامش هم زده بیرون. اینوکه گفتم،یکم نگاه کرد زد زیرخنده حالا چی خنده مرگ خنده همه برگشتن شروع کردن به نگاه کردن منم انگارنه انگار.انقدرخنده کرده بود سرخ شده بود بعدشم به سرفه افتاد. بابام اومد بقلم گفت:چی بلاسرش آوردی؟گفتم:هیچی به ارواح خاک آقاجون من چیکارکنم زیپ مداح بازه اونم متوجه شد خندش گرفت!عمم اومدبه شوهرش گفت:نگفتم کناراین واینسا آبرتوبرد حیاکن مرد.منم گفتم:عمه جان زیپ مداح بازه توروخدا نگاه کن.گفت:بروبی شعور جفتتون برین توقبرستان یه دوربزنین فاتحه بدین مراسم تمام شد لشتونو وردارین بیارین.شوهر عمم گفت:نزدیک من نیا امشب خونه جنگ اعصاب داریم ازالان باید متن دفاعیه خودموآماده کنم.گفتم:آقای نوروزی می خواهی امشب بیاپیش من اگه چیزی خواستی برات جمع وجور می کنم.گفت:من شب توی جوی آبم بخوابم پیش تونمیام معلوم نیست چه بلایی باز می خواهی سرم بیاری؟

مراسم تمام شدو اومدیم خونه منو داخل خونه راه ندادن گفتن: همون پایین توحیات می مونی.من پایین برای خودم نشسته بودم که دیدم به به چندتا دختر قشنگ اومدن.من نشناختم ولی اونا منو شناختن.نوه های دخترخاله ی بابابزرگم بودن پیداکنید پرتقال فروش را.کم کم من توحیات آدماروجمع کردم طوری شد که ننه بزرگم اومد گفت:هی پاشوبیاتو بیرون معرکه گرفتی خوب نیست.منم گفتم:من پایین راحت ترم هوا خنک تره.هیچی بالا پیرمردابودن باعمو وعمه هام که مثلا میزبان بودن منم باجوونا  پایین معرکه گرفته بودیم.مراسم تمام شد همه داشتن میرفتن منم اومدم برم که عمه ی بابام بمن گیرداد که منو توباید ببری خونه.گفتم:عمه خانم کوتاه بیااگه پول آژانس نداری پول بهت بدم بعدمیرم ازپسرت می گیرم من می خوام برم خونه بخوابم

گفت:نه منوتوبایدبرسونی خونه.هیچی ازساعت11تا1:30هرچی بهش می گم عمه خانم من چشام بازنمیشه بیابریم من می خوام برم.بالاخره یه ربع به2راضیش کردم.اومدم خونه یکم چت کردم بچه هارواذیت کردم گرفتم خوابیدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/10ساعت 1:24  توسط آقاگل  |